ALI
نويسندگان
لینک دوستان

امیرکبیر


محمّدتقى معروف به میرزا تقى خان در سال1186 هجری خورشیدی (۱۲۲۲ ه‍ .ق) در «هزاوه» از محال فراهان به دنیا آمد. نام پدرش کربلایى ممد قربان و نام مادرش فاطمه یا فاطمه سلطان بوده است. خانواده پدرى و مادرى او از طبقه پیشه ور بودند.پدرش در دستگاه میرزا بزرگ فراهانى (قائم مقام اول) سمت آشپزباشى داشت. همین شغل را در دستگاه پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام دوم نیز ادامه داد. این مرد، کربلایى قربان، بعدها ناظر و ریش سفید خانه قائم مقام شده و همواره مورد لطف ارباب خود بود. فاطمه مادر امیرکبیر دختر استاد شاه محمد بنا اهل فراهان بود. این مرد یعنى استاد شاه محمد نیز کارهاى اختصاصى خانواده قائم مقام را بر عهده داشته است. فاطمه خانم زنى باسواد بوده است و این معنى از نامه اى که خود به تبریز نوشته به دست مى آید.محمد قربان و فاطمه علاوه بر تقى، فرزند دیگرى داشته اند که محمدحسن نام داشته است و او نیز در دستگاه قائم مقام پرورش یافته است. میرزاتقى خان در دستگاه قائم مقام رشد یافته است. گرچه در آغاز خدمت او در تشکیلات قائم مقام جنبه خانه شاگردى داشته است، اما این مرحله را به سرعت پشت سر گذاشته و طرف توجه خاص قائم مقام قرار گرفته و او رگه هاى بس نیرومندى از استعداد و هوش و قابلیت را در وجود این آشپززاده کشف کرده بود و هم از این رو در بارورى و تربیت او مراقبتى در حد فرزندان و برادرزادگان خود مبذول مى داشته است.میرزا ابوالقاسم قائم مقام تربیت پسران ولیعهد عباس میرزا را نیز بر عهده داشت. در کنار آن پسران، فرزندان و برادرزادگان قائم مقام و در جرگه آنان کربلایى تقى، پسر کربلایى قربان نیز از محضر درس آن مرد بزرگ کسب فیض مى کردند.توجه قائم مقام به تربیت میرزا تقى خان در کنار فرزندان خود، ریشه در یک سنت کهن، در نظام اجتماعى ایران داشت. اما در تمام منابع تاریخى که سخن از امیرکبیر به میان آمده، متفقاً به هوش، استعداد و قابلیت میرزاتقى خان اشاره کرده اند.پیشرفت کربلایى تقى در کسب سواد از همان آغاز چشمگیر بود. خاصه که مرد بزرگ، میرزا ابوالقاسم قائم مقام در تعلیم خط و مشق و تحصیل او مراقبت و مواظبتى به کمال داشت. میرزاتقى خان در زیبایى خط خود مى کوشید، اصرار داشت که منشآت قائم مقام را از حفظ کند.این کوشش ها و مداومت ها در کسب علم به زودى ثمره خود را به بار آورد. در کوتاه مدتى در فارسى و عربى چنان پیش رفت که تعجب و تحسین دانشى مردى بزرگ چون قائم مقام را برانگیخت. قائم مقامى که خود بنیانگذار سبکى نوین در تاریخ ساده نویسى ایران بود.بدین گونه دوران کودکى و جوانى میرزاتقى خان زیر نظر و تربیت قائم مقام سپرى مى شد و او شیوه هاى منشى گرى و نامه نگارى و صدور احکام دیوانى را از نمونه هاى قائم مقام مى آموخت.قائم مقام تحریر و نگارش پاره اى از احکام و نوشته ها را به میرزاتقى خان محول مى کرد. به تدریج کار او در محدوده شغل دبیرى قرار گرفت و از رموز و ضوابط امور ادارى و دیوانى به خوبى آگاهى یافت.
 
• زندگى خصوصى امیرکبیر
امیرکبیر دو همسر اختیار کرده است اولى «جان جان خانم» دختر حاج شهبازخان بود. حاج شهبازخان عموى امیرکبیر بود. امیر از این زن سه فرزند؛ یک پسر و دو دختر داشت.بنابر نوشته دکتر بولاک، «امیر در زمان صدارت خود از این زن جدا شده است. جان جان خانم حدود سال ۱۲۸۶ یا ۱۲۸۷ در آذربایجان درگذشته است. دومین همسر امیر، یگانه خواهر تنى ناصرالدین شاه بود که «ملک زاده خانم» نام داشت و به «عزت الدوله» ملقب بود او دختر محمدشاه و مهدعلیا بود.او در شانزده سالگى به عقد ازدواج امیر درآمد. امیر در این هنگام حدود چهل و سه ساله بوده است. این ازدواج ظاهراً به خواست و اشاره ناصرالدین شاه صورت گرفته است. این خانم که فداکارى هاى او در دوره تبعید و آخرین روزهاى زندگى امیر از وى چهره اى شایسته ستایش و احترام بسیار ساخته است روز جمعه ۲۲ ربیع الاول سال ۱۲۶۵ طى تشریفات جالب و باشکوهى با هشت هزار تومان نقد اشرفى ناصرالدین شاهى، هیجده نخودى و یک جلد کلام الله مجید به رسم کابین به ازدواج امیر درآمده است.امیر همسر خود را دوست داشته، هنگام بیمارى او نگران احوالش بوده و در مداوا و بهبودش تلاش مى کرده است. گهگاه نیز بین آنها کدورتى حاصل مى شده است که به احتمال، ریشه در تحریکات مهدعلیا داشته است زیرا که مهدعلیا از آغاز با پیوند ازدواج امیر و ملک زاده خانم مخالف بود. این طعنه ها و حرف هاى به اصطلاح خاله زنکى با وجودى که از کانون زن قدرتمندى مثل مهدعلیا نشأت مى گرفت و شایع مى شد، تاثیرى در موقعیت امیر نداشت.حتى در شخص ملک زاده خانم جوان و کم سن و سال و کم تجربه هم تاثیرى نداشت که هیچ کیفیت رفتار امیر با خواهر شاه بدان گونه بود که ازدواج آنها به یک رابطه مودت آمیز و عاشقانه و توام با فداکارى بسیار مبدل شده بود. امیر توانسته بود در همان مدت کوتاه سه سال و اندى دوران ازدواج وفادارى آن زن را چنان به خود جلب کند که نه تنها زوجه کم سن و سال و نازپرورده اش با تحمل انواع شداید و خفت ها با او به تبعیدگاه فین برود، بلکه در مدت چهل روزى که او در فین کاشان به سر مى برد آن همسر وفادار شب و روز در اندرون با نهایت و شهامت و مهربانى از او پاسدارى و مراقبت کند و صبح هر روز که قراولان و مستحفظان امیر را براى حصول اطمینان از این که شبانه فرار نکرده است، او را دیدار مى کردند، همسرش حاضر مى شد و مى خواست هر جا که بخواهند او را ببرند ملازم او باشد و از بیم این که امیر را مسموم نکنند قبلاً هر غذایى را که براى شوهرش تهیه مى کردند، بچشد.
 
• فرزندان امیرکبیر
امیر از نخستین همسر خود جان جان خانم که دختر عمویش هم بود، سه فرزند داشت میرزا احمدخان مشهور به امیرزاده و دو دختر که نام یکى از آنها سلطان خانم ضبط شده است. از همسر دوم خود ملک زاده عزت الدوله نیز دو دختر داشت که یکى تاج الملوک خانم و دیگرى همدم السلطنه خانم نام داشت.تنها پسر امیر، میرزا احمد، چنان که اشاره شد از همسر اول او زاده شده و عمر کوتاهى داشته است. میرزا احمدخان یا امیرزاده هنگام قتل پدر ۱۴ ساله بود. او پس از قتل پدر مورد توجه فراوان شاه قرار داشت. به روایت دکتر بولاک «هرچند او را از دربار دور نگاه مى داشت اما همواره مقامش را مراعات مى کرد و ماموریت هاى شایسته اى به او مى سپرد. احمدخان در سپاه خدمت مى کرد. او به مقام سرهنگ توپخانه آذربایجان رسید. در سال ۱۲۷۶ یعنى ۸ سال پس از قتل پدرش، به لقب ساعد الملک ملقب گردید. او در سفر ناصرالدین شاه که در سال ۱۲۷۶ به آذربایجان صورت گرفت منصب «سرتیپى اول توپخانه مبارکه» را یافته و در همین سفر لقب ساعدالملکى را گرفت و در سال ۱۲۷۷ ریاست قشون آذربایجان به وى محول گردید. در سال ۱۲۸۰ به لقب «امیر تومانى» مفتخر گشته است.خدمات میرزا احمد همواره مورد توجه و رضایت ناصرالدین شاه بوده است. از دو دخترى که امیر از همسر اول خود جان جان خانم داشت یکى به همسرى دوست قدیم امیر، عزیزخان آجودانباشى سردار کل درآمد و دیگرى با میرزا رفیع خان موتمن پیوند ازدواج بست.چنان که گفتیم امیر از همسر دوم خود عزت الدوله نیز دو دختر داشت. ناصرالدین شاه این دو دختر را به همسرى دو پسر خود درآورد.تاج الملوک در سال ۱۲۸۴ در تبریز به عقد مظفرالدین میرزا درآمد. تاج الملوک بعدها «ام الخاقان» لقب گرفت. ام الخاقان در سال ۱۳۲۳ هجرى درگذشت.همدم السلطنه، دیگر دختر امیر به همسرى مسعود میرزاى ظل السلطان درآمد. همدم السلطنه در سال ۱۲۹۲ درگذشته و گویا هنگام مرگ جوان بوده است. این دو دختر از ناصرالدین شاه (دایى خود) نفرت بسیار داشته اند و این نفرت ظاهراً از مادرشان به آنها تلقین مى شده است.
 
• کار چند قرن، در سه سال
تب و تاب تاجگذارى و شروشور جشن و سور جلوس ناصرالدین شاه که فرو نشست میرزا تقى خان که اینک دیگر امیرکبیر ایران بود، شروع به کار کرد.گرانت واتسن انگلیسى مى گوید: امیرکبیر در ظرف چند سال کوتاه، کار چندین قرن را انجام داد و با نیروى نبوغ خود دوران تازه اى در تاریخ کشورش پیش آورد و اگر آن اندازه مهلت مى یافت که نیات خویش را انجام دهد در ردیف کسانى قرار مى گرفت که به عقیده مردم، از جانب خداوند براى ماموریت خاص خلق شده اند.او وارث وضعى کاملاً نامساعد، مملو از مشکلات و موانع براى خدمت و کار بود. همه چیز و همه جاى مملکت را فساد و تباهى گرفته بود و کشور مثل موم در دست انگلیس و روس قرار داشت. دربار که مرکز تجمع قدرت ها بود بیش از آلت بى اراده اى در دست بیگانگان چیزى نبود. قشون که بایستى مدافع منافع ملت باشد به صورت سازمانى در جهت سرکوبى و ناراحت کردن مردم درآمده بود و در مقابل حملات بیگانگان و دشمنان ملک و ملت تاب و توان مقاومت نداشت. صنعت به صورت موجود در کشورهاى پیشرفته آن روز ابداً در ایران به چشم نمى خورد.کشاورزى و دامدارى به همان وضع قرون وسطى باقى مانده بود. علم و ادب و مخصوصاً علمى که به تازگى در غرب رواج پیدا کرده بود، فقر و زندقه و الحاد به شمار مى  رفت. بازار رشوه و دزدى و تجاوز و تعدى و زورگویى کاملاً رواج داشت.القاب پرطمطراق و عناوین پرزرق و برق که حاکى از روح تبختر و تکبر عده اى مغرور بود در میان طبقات بالا و هزار فامیل دست به دست مى گشت. امیرکبیر در کمى بیش از یک سال سروصورتى به وضع وحشتناک مملکت داد، کوشید تا شورش ها را براندازد و زمینه را براى اصلاح و ترقى آماده گرداند.
 
• شخص اول ایران چه کسى بود
شاه، میرزاتقى خان امیر نظام را شخص اول ایران شناخت و تمام امور ایران را به دست او سپرد اعطاى این اختیارات تام به معناى آن نبود که امیر در معناى قانونى آن هر کارى که مى خواست مى توانست انجام دهد. آنچه مسلم است با این که امیر فرمان گرفته بود اما در عمل اختیارات اجرایى و قانونى او از شغل صدارت به مراتب گسترده بود.امیرکبیر با آنکه در معنى ناصرالدین شاه را از نظر قابلیت سیاسى و لیاقت رهبرى مستعد و آماده نمى دید و امور را به طور دربست در قبضه اختیارات خود داشت و به راستى شخص اول ایران بود، اما در عمل تمامى اقدامات خود را به نام شاه و با آگاهى و اطلاع او انجام مى داد.
 
• آثار و ابنیه امیرکبیر در تهران
از بناهاى مهم و معروف امیرکبیر یکى ساختمان بازار امیر است که فعلاً به نام بازار کفاش ها مشهور است. دیگر ساختمان مسجد و مدرسه شیخ عبدالحسین واقع در انتهاى بازار امیر بود که امیرکبیر در دوره صدارت خویش زمین آن را خریدارى و کار آن را آغاز کرد ولى به واسطه عزل ناگهانى اش موفق به اتمام آن نگردید و پس از شهادتش از محل ثلث اموال وى ساختمان آن تحت نظر شیخ عبدالحسین معروف به اتمام رسید.دیگر، ساختمان کاروانسراى امیر است که از بزرگترین ابنیه بازرگانى است. با آنکه پس از امیرکبیر تاکنون  بناهاى زیادى براى سکونت تجار ساخته شده، ولى هنوز بنایى به وسعت و اهمیت سراى امیر ساخته نشده و اگر ساخته شده باشد از لحاظ حجرات به تعداد سراى امیر نمى رسد.همچنین ساختمان بناى فعلى امامزاده زید تهران که از آثار مذهبى و تاریخى است و نیز ساختمان خانه مسکونى انتهاى بازار امیرکبیر که پس از اتمام ساختمان آن را به شاهزاده علیقلى میرزا اعتضادالسلطنه بخشید.
 
• امیر و سفارتخانه ها
بدون تردید امیر در بیشتر دستگاه هاى دولتى و سفارتخانه هاى خارجى خبررسانانى را گمارده بود تا از چگونگى اوضاع کشور به طور دائم مطلع گردد.در این زمینه نامه شیل به پالمرستون وزیر خارجه انگلیس شاهد این مدعا است. وى مى نویسد آشکار است که امیرنظام جاسوسانى گمارده که نام همه کسانى را که پا به این سفارتخانه مى گذارند به او خبر دهند. (۲۱ دسامبر ۱۸۵۰)جاى دیگر مى نویسد که براى من تردید نیست که امیر نظام بیش از یک خبررسان یا جاسوس در خانه من دارد. (اول نوامبر ۱۸۵۰)این امر به هیچ وجه در دستگاه دولت ایران سابقه نداشته، بلکه پیوسته این عوامل روس و انگلیس بودند که با گماردن جاسوس به آگاهى از امور داخلى مملکت ایران اقدام مى کردند.نمایندگان خارجى پس از آنکه دست امیر از کار کوتاه شد و جان او در معرض خطر افتاد چون دریافته  بودند که او مردى دزد و بى کفایت نبود و آلت دست سیاست یک دولت علیه دولت دیگر نمى شد و هر چه مى خواست و مى کرد جز خیر و صلاح ملت ایران منظور دیگرى نداشت، به حمایت از او برخاستند و تا آنجا که مى توانستند و براى حفظ ظاهر هم که شده بود، در بازگردانیدن وى بر سر کار یا لااقل حفظ جان او کوشیدند، غافل از اینکه کج رفتارى هاى سابق آنان و حمایت از جاسوسان حامى خویش دشمنان امیر را تقویت کرده و آنان هرگز نخواهند گذارد که آب رفته به جوى بازگردد و خصم زمین خورده از جاى برخیزد و تیشه بر ریشه آنان زند.
 
• فرمان عزل
کار صدارت امیر تمام شده بود. شاه و درباریان جلسه اى تشکیل دادند. چهارصد نفر از سربازان و افسران گارد سلطنتى احضار شدند تا مراقب اوضاع باشند تا مبادا هواداران امیر دست به شورش بزنند. مى پنداشتند عزل ناگهانى او موجب بروز حوادثى گردد. شاه حکم عزل امیر را صادر کرد.عصر چهارشنبه ۱۸ محرم ۱۲۶۸ شب هنگام به او اطلاع دادند که از صدارت برکنار شده است و صبح روز بعد (چهارشنبه ۱۹ محرم) فرمان عزلش را به او ابلاغ کردند.
 
• قتل امیر
چهل روز از سکونت امیر و خانواده اش در فین کاشان گذشته بود. امیر و ملک زاده خانم  دیگر دستشان به جایى بند نبود. از هیچ جا اطلاعى نداشتند. به شاه هم کوچک ترین دسترسى اى نداشتند. در عوض میدان توطئه براى دشمنانش از هر جهت باز بود. مهم ترین کارى که براى آنان باقى مانده بود، قتل امیر بود.بدون تحقق یافتن این کار امر توطئه گران پیش نمى رفت، اما راضى کردن شاه کار دشوارى بود و به همان نسبت باید توطئه ها و تلقین ها شدت بیشترى مى یافت.زمامدارى میرزاتقى خان به حدى درخشان بود و تاثیر آن به حدى در دل شاه ژرف بود که هیچ گاه از فکر بازگرداندن او به وزارت دست برنمى داشت. چنان که حتى مهد علیا و صدراعظم جرات عنوان کردن قتل امیر را نداشتند، اما وقایع بعدى که منجر به تبعید امیرکبیر شد، زمینه پیگیرى فکر اعدام امیر را بیش از پیش فراهم کرد.
 
• در حمام فین چه گذشت
پیرامون کیفیت به قتل رساندن امیر مطالب گوناگونى نوشته اند. واتسن مى گوید: در نهم ژانویه ۱۸۵۲ امیرنظام به عادت هر روز صبح با مستحفظین خود بیرون آمد. همین که قدرى از اندرون دور شد، نورى حاج علیخان دستور داد اطراف او را محاصره و گرفتارش نمودند و دهان امیر را گرفته کشان کشان او را به حیاط مجاور آوردند و در آنجا او را به زمین زدند و دست و پاهایش را سخت بستند و شریان هاى هر دو دست و پاى او را قطع نموده و براى چندساعتى او را به همان حال گذاشتند که در میان درد و الم شدیدى جان بسپارد.امیرنظام این سختى را تا دم آخر جان کندن با همان متانتى که در تمام عمر از خود بروز داده بود، تحمل نمود و با همان متانت توام با بزرگى او نفس آخر را کشید و جان خود را تسلیم نمود.
 
• آرامگاه امیرکبیر
کالبد امیر را ابتدا در همان کاشان دفن کردند. به روایت میرزا جعفر حقایق نگار خورموجى روز بعد از قتل جسدش را به گورستان «پشت مشهد» کاشان بردند. پهلوى گور حاج سید محمدتقى نامى به خاک سپردند.چند ماه بعد، به پایمردى همسرش عزت الدوله کالبد امیرکبیر را به کربلا حمل کردند و در اتاقى که در آن به سوى صحن امام حسین(ع) باز مى شود به خاک سپردند و این شعر حماسى پرسوز را بر سنگ گور او نقش کردند :

آه که در جهان دون، از صدمات این غما‎

عالم روز واپسین گشت عیان به عالما‎

خاک ملال از جهان، رفت به هفتم آسمان‎

رفت به گلشن جنان، وارث آصف جما‎

کارگشایى متقى، حارس ملک دین تقى‎

آنکه ز سهم اوشقى، شد به سوى جهنما‎

بست چه بار زین سفر، روح امیر نامور‎

شد زمدار تا مدر، ماه صفر محرما‎

هاتف رحمت خدا، خواند به گوش این ندا‎

کز در بندگى درآ، تا که شوى مکرما‎

سال وفات او زغم، کلک سرور زد رقم‎

گفت که بى زیاد و کم آه امیر اعظما

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ علی صائبی ]

نخستین دکتر ادبیات فارسی

 

 

در نهم اردیبهشت ماه 1297 هجری خورشیدی در خانواده‌ای از علمای روحانی رشت پسر بچّه‌ای پا به دنیا گذاشت. او که اوّلین فرزند خانواده بود توسّط جدّ پدری اش شیخ محمّدتقی معینُ العلما، ((محمّد)) نامگذاری شد. خانه ی آن ها در یکی از محلّات اصلی رشت قرار داشت و همراه با جدّ پدری و عمویش ((حسن)) در این خانه زندگی می‌کردند.

محمّد، پدرش را خیلی کم می دید، چرا که ((شیخ ابوالقاسم)) طلبه ی‌ علوم دینی بود و سخت مشغول آموختن علوم قدیمه و دینی نزد پدرش و دیگر مدرّسان مشهور شهر رشت. تنها چیزی که از پدر در خاطره ی محمّد نقش بسته بود، عادت بعد از نماز پدرش بود که سر انگشت های دو دستش را با هم تماس می‌داد و در حالی که به آنها خیره می‌شد، زیر لب جملاتی را زمزمه می‌کرد. محمّد ، از این کار پدر چیزی سر در نمی‌آورد، امّا سعی می‌کرد مثل او چهار زانو بنشیند و کارهایش را تقلید کند. بعدها فهمید که پدرش در تعقیبات نماز، آیه‌الکرسی می خوانده است.

هم زمان با آشفته‌تر شدن وضعیت گیلان به دلیل وقوع آشوب های مختلف، اوضاع خانواده‌ی محمّد نیز به هم خورده بود .بعد از کسالتی که عارض مادرش شده بود، پدرش نیز سخت مریض بود. به طوری که او را به خانه‌ی یکی از نزدیکان برده بودند و در آن جا از او مراقبت می‌کردند . روز چهاردهم ماه شعبان، محمّد را برای عیادت از پدر بردند. شب را پیش پدر مانده بود و از این بابت بسیار خوشحال بود، امّا صبح که شد خبری ناگوار از منزلشان رسید و همه چیز را بر هم زد : مادرش به طور ناگهانی فوت کرده بود. محمّد درست نمی دانست چه اتّفاقی افتاده است، امّا به خوبی فهمید که از شنیدن این خبر حال پدر بدتر شد.

درست پنج روز بعد، محمّد از صدای ناگهانی گریه و زاری اقوامش، متحیّر شد صدا از اتاقی می‌آمد که پدرش درآن می خوابید. وقتی به داخل اتاق دوید روی پدرش را با پارچه‌ای سفید پوشانده بودند. پدر آرام خوابیده بود. پدر بزرگ، عمّامه از سر برداشته بود و با صدای بلند گریه می‌کرد.حال طبیعی نداشت. تنش به لرزه افتاده بود و هر لحظه صدای گریه‌اش بلندتر می‌شد. محمّد خیلی ترسیده بود، تا به حال پدر بزرگش را این گونه ندیده بود. برگشته بود به حیاط و هاج و واج به مردم کوچه و بازار نگاه می‌کرد که یک دفعه حیاط منزل را پر کرده بودند.

از میان همهمه و گریه‌ و زاری مردم، توانست صدای پدر بزرگش را بشنود که او را صدا می‌زد. جرأت نمی‌کرد به اتاق برود. صدای پدر بزرگ شکسته و غمگین بود: «محمّد! محمّد!»

یک دفعه کسی او را بغل کرد و به اتاق برد. صدای گریه‌ی پدر بزرگ با دیدن محمّد بلندتر شد. او را در آغوش کشید و بوسید. گونه‌های پدر بزرگ از اشک خیس بود. او را دست کسی سپرد تا به منزل همسایه ببرد. در منزل همسایه، زن ها در جنب و جوش بودند. محمّد با حیرت در حیاط ایستاده بود و آنها را نگاه می‌کرد. زن ها تا چشمشان به او می افتاد، چهره شان گرفته تر می‌شد و در گوش هم می‌گفتند «طفلک، چه زود یتیم شد!» بعد از مرگ پدر و مادر، تربیت و مراقبت از او و برادر کوچکش((علی)) را جدّ پدری اش شیخ‌محمّدتقی معینُ العلما بر عهده گرفت. محمّد که پسر بچّه ای با استعداد و کنجکاو بود ، زیر سایه ی مهر و محبّت پدر بزرگ رشد می‌کرد و چیزهای بسیاری از او می‌آموخت. وقت آن رسیده بود سواد بیاموزد. در آن ایّام، مدرسه به مفهوم امروزی وجود نداشت. این بود که پدر بزرگ او را به مکتب فرستاد. در مکتب، به هرکس درسی داده می‌شد و شاگرد آن را برای جلسه ی بعد حاضر می‌کرد. وای به حال شاگردی که درسش را بلد نبود!‌‌ پاهایش را به فلک می بستند و به کف پاهایش چوب می زدند سخت گیری استادها بیش از حد بود و تحمّل ناپذیر. محمّد از طرز برخورد استادها دل خوشی نداشت و از این که هم مکتبی هایش را به فلک می‌بستند بسیار ناراحت می‌شد. البته اوضاع رشت به دلیل قیام جنگلی ها و سنگربندی انگلیسی‌ها در اطراف شهر آن چنان به هم ریخته بود که مکتب ها نیمه تعطیل بودند.

انگلیسی ها بیرون شهر، در محلّ کنسولگری روس جا گرفته بودند. جنگلی ها صبح زود به مقرّ فرماندهی انگلیس حمله برده بودند. تمام روز صدای گلوله و رگبار مسلسل فضای رشت را می لرزاند. در شهر بانک شاهی و کنسول خانه‌ی ‌انگلیس محاصره شده بود. مردم در خانه‌هایشان مانده بودند و در کوچه و بازار به جز جنگلی‌ها کسی دیده نمی‌شد. گاه به گاه که صدای گلوله فروکش می‌کرد صدای یا علی ! یا محمّد جنگلی ها در فضای ساکت شهر می پیچید.

سکوت ترس آوری در خانه حاکم شده بود. همه گوش به صداهای بیرون سپرده بودند. محمّد از کنار پدر بزرگ تکان نمی خورد.

طرف های عصر، زره پوش های انگلیسی برای نجات محاصره شدگان، وارد شهر شدند. دوباره صدای گلوله ها و مسلسل ها همه جا را فرا گرفت. انگلیسی‌ها درگیرودار جنگ، اسناد کنسولگری را برداشتند و آن جا را تخلیه کردند. به زودی کنسولگری به دست جنگلی ها افتاد. هوا تاریک شده بود. خبر آمده بود که انگلیسی ها فرار کرده‌اند و بانک شاهی هم به تصرّف جنگلی ها در آمده است. مردم شهر، کنجکاوانه و آرام آرام از گوشه و کنار سر در می آوردند. بین مردم فقیر شهر شور و شوق عجیبی بر پا شده بود.کیسه های برنج و چای مصادره شده، توسّط جنگلی‌ها بین مردم تقسیم می‌شد.

نیمه های شب محمّد از سر و صدای زیادی که در خانه راه افتاده بود، از خواب بیدار شد، همه ی اعضای خانواده بیدار بودند و مضطرب. یکی از اعیان شهر که دوست پدر بزرگ بود، با خانواده‌اش به منزل آنها آمده بودند. مرد، در طول اتاق به این طرف و آن طرف می رفت و از پدر بزرگ جویای چاره بود. می‌گفت :«در شهر شایعه شده که قوای دولتی از قزوین برای کمک به انگلیسی‌ها دارند حاضر می‌شوند تا دوباره به شهر حمله کنند. مردم ، خانه و زندگی‌شان را رها کرده‌اند و دارند به خارج از شهر فرار می‌کنند.»

او می‌گفت جان همه در خطر است و باید شهر را ترک کرد ، امّا پدربزرگ حاضر به این کار نبود. بعد از گفت ‌وگوها و اصرار زیاد آن مرد، قرار شد خانه را بسپارند به دست عمویشان((حسن)) و خودشان به یکی از روستاهای اطراف شهر بروند.

شب از نیمه گذشته بود. راه ده ناهموار و پر فراز و نشیب بود. یکی از فامیل‌ها، محمّد را بر دوش گرفته بود او می‌توانست زن ها و بچّه ها یی را ببیند که اغلب پابرهنه بودند و سراسیمه به طرف ده حرکت می کردند بچّه‌ها گاه در تاریکی زیر پای بزرگترها می‌ماندند و صدای گریه‌ و زاری‌شان به هوا بلند می‌شد. پیرمردها و پیرزن‌ها به‌خاطر کهن سالی از جمع عقب می ماندند. از همه سخت تر، عبور از رودخانه‌ی پر آبی بود که یکی- دو نفر را با خودش برد. هنوز چند روزی از ورودشان ‌به خط نگذشته بود که خبر آمد، ارتش روس وارد شده است. وحشت عظیمی بین مردم افتاد. همه هراسان به طرف‌جنگل روانه شدند. در این گیر و دار بود که پای پدر بزرگ به تخته ی کف اتاق گیر کرد و سخت صدمه دید. پدر بزرگ با پای صدمه دیده نمی‌توانست زیاد حرکت کند. با این همه آن ها نیز با هر سختی که بود خود را به جنگل رساندند.

بعد از مدّتی سرگردانی در جنگل و روستاهای مختلف، عاقبت در ده یکی از نزدیکان خود اقامت کردند. هر روز خبرهای مختلفی از رشت و منجیل و دیگر شهرها می‌رسید. تا این که خبر آوردند اوضاع رشت کمی آرام شده و آنها دوباره به شهر برگشتند. مردم ، درها و پنجره ها را محکم بسته بودند و کمتر کسی به کوچه و بازار می‌آمد.

طرف های ظهر بود. محمّد در حیاط بازی می‌کرد که صدای بلند و نا آشنایی را شنید. صدا از همه جا می‌آمد. محمّد چشم به آسمان دوخت؛ صدا از بالا می آمد. یک دفعه چند هواپیما را دید که از لای ابرها بیرون آمدند. برای اوّلین بار بود که هواپیما می‌دید. بسیار ذوق زده شده بود. امّا وحشت داشت که با دست به آنها اشاره کند و فریاد بزند : طیّاره!طیّاره ! چرا می‌گفتند اگر کسی هواپیماها را با انگشت نشان کند، از داخل هواپیما به طرفش نارنجک پرتاب خواهندکرد.

قوای دولتی از قزوین به کمک انگلیسی‌ها آمده بودند و آنها که منتظر قوای کمکی بودند، به شهر هجوم آورده بودند. هواپیماهای انگلیسی هم بالای شهر به پرواز درآمده بودند. به زودی شهر به تصرّف انگلیسی ها درآمد. شهربانی منحل و اسلحه های مأموران ضبط شد. رفت و آمد در شب هم ممنوع اعلام شد. حکمران گیلان استعفا داد و سر فرماندهی انگلیس کنسول را حاکم نظامی رشت معرّفی کرد.

بعد از سرکوبی قیام جنگلی ها و شهادت میرزاجکوچک خان، شعله های انقلاب گیلان رو به خاموشی گذاشت. از سوی سپاهیان دولت، به ظاهر امنیت بر قرار شده بود و زندگی کم‌کم در شهرها روال عادی خود را پیدا می‌کرد.

محمّد را دوباره به مکتب فرستادند، امّا او بیشتر از کتابخانه ی پدر بزرگش چیز می آموخت تا از مکتب. در همین دوران بود که صرف و نحو عربی و قسمتی از علوم قدیمی را نزد پدر بزرگش و مرحوم سیدمهدی رشت آبادی فرا گرفت. بعد از تبدیل شدن مکتب ها به مدرسه های امروزی محمّد را در کلاس سوّم ابتدایی پذیرفتند و او تا کلاس ششم در همان مدرسه(دبیرستان ملّی اسلامی امروزی) درس خواند و در 1304 ه‍ .خ موفّق به اخذ تصدیق نامه‌ی نهایی دوره ی ابتدایی شد.

سال 1305 ه‍ .خ با دایر شدن اداره ای به نام ((اداره ی احصائیه)) - اداره ی ثبتِ احوال امروزی- در میان مردم شور و شوقی ایجادشد. اهالی آن جا شروع کردند به گرفتن سِجِل(شناسنامه). بین مردم هنوز نام خانوادگی مرسوم نبود و همه باید برای خودشان نام خانودگی انتخاب می‌کردند. خانواده ی محمّد بعد از مشورت های زیاد، نام خانوادگی «معین» را برای خودشان انتخاب کردند. «معین» لقب پدر بزرگ محمّد(معینُ ‌العلما) بود. متأسّفانه به علّت اشتباه کارکنان اداره ی نوبنیادِ احصائیه و بی اطّلاعی نزدیکان محمّد، سنّ او را سه- چهار سال کمتر از آن چه بود ثبت کردند و همین امر بعد ها باعث به وجود آمدن درد سرهای زیادی برای او شد. محمّد کلاس اوّل متوسّطه را نیز در همان مدرسه خواند و بعد به مدرسه ی متوسّطه ی نمره یک دولتی رشت منتقل شد. پس از دو سال، توانست گواهی ‌نامه‌ی دوره‌ی اوّل متوسّطه را دریافت کند. مدرسه‌ی ‌متوسّطه ی نمره‌ی یک، کلاس پنجم متوسّطه نداشت. این بود که اداره‌ی معارف گیلان هر سال دو- سه نفر از شاگردان ممتاز را انتخاب می‌کرد و با کمک هزینه‌ی ماهانه ده تومان، راهی تهران می‌کرد. محمّد که کلاس چهارم متوسّطه را با معدّل ممتاز تمام کرده بود، جزو همین افراد انتخاب شده بود.

چیزی به شروع سال تحصیلی باقی نمانده بود و آنها باید راهی تهران می‌شدند. محمّد، بسیار هیجان زده و مضطرب بود . این اوّلین سفری بود که در آن باید به تنهایی مسافرت می‌کرد. حرف های زیادی درباره‌ی تهران و مردمانش شنیده بود، امّا تا به حال نه تهران را دیده بود و نه اهالی آن را می‌شناخت.

هنگام خداحافظی، پدر بزرگ رو به محمّد کرد و گفت: «پسرم می‌دانی برای چه تو را به تهران می‌فرستم؟» محمّد که بغض گلویش را گرفته بود، فقط توانست‌بگوید: «بله» و قطره های اشک بر چشمانش حلقه بست. پدربزرگ هم بیش از این چیزی نگفت ‌و محمّد را در آغوش کشید. به این ترتیب، محمّدِمعین راهی تهران شد.

پس از ورود به تهران ، در دوره‌ی ادبی مدرسه‌ی دارالفنون نام نویسی کرد و وارد کلاس پنجم متوسّطه شد. تهران با آن چه که محمّد تصوّرش را می‌کرد، تفاوت بسیاری داشت . او کتاب های زیادی خوانده بود و بسیاری از نویسندگان را می‌شناخت و آرزویش این بود با نویسندگان کتابها و محیط ادبی تهران آشنا شود، امّا هرچه بیشتر با محیط ادبی و نویسندگان به ظاهر مشهور آشنا می‌شد، آرزوهایش‌را بر باد رفته تر می‌دید چون بسیاری از آنها را از لحاظ معلومات یا اخلاق‌ در سطحی بسیار پایین می‌یافت. در عوض ، نویسندگانی را که هنوز حتّا اسمشان را نشنیده بود و یا زیاد مشهور نبودند افرادی دانشمند و پایبند به اخلاق می‌دید. چیزی به پایان امتحانات نمانده بود که پدر بزرگ برای دیدن محمّد و هم چنین حلّ اختلافات بین چند تاجر به تهران آمد. حضور پدر بزرگ برای محمّد بسیار خوشایند بود. او باموفّقیت امتحان ها را به پایان رساند و برای تعطیلات همراه با پدربزرگ راهی رشت شد. متأسّفانه در راه تهران- رشت یک باره حال پدر بزرگ به هم خورد. بیماری او در رشت نیز ادامه یافت،به‌طوری که هر روز به ضعف و بیماری‌اش افزوده می‌شد . عاقبت مصلحت دیدند او را برای تغییر آب و هوا به شهرآستانه ی اشرفیه ببرند.

سال تحصیلی شروع شد و محمّد با این که بسیار نگران حال پدر بزرگ بود، به ناچار باید به تهران برمی‌گشت. برای همین با برادرش علی، ماشینی از آستانه به مقصد رشت کرایه کرد تا از رشت عازم تهران شود. با پدر بزرگ که در بستر بیماری افتاده بود، خداحافظی کرد. خویشاوندان و آشنایان دور او را گرفته بودند و با ناراحتی و تأسّف بدرقه اش می کردند که چشم او به پدربزرگش افتاد. پیرمرد با این که حالش اصلاً خوب نبود با قامتی خمیده ، عمامه بر سر و عبایی سیاه رنگ بر دوش، داشت به طرف ماشین می آمد. آنها داخل منزل با یکدیگر خداحافظی کرده بودند ولی پدربزرگ دوباره آمده بود تا با محمّد خداحافظی کند محمّد به طرف پدربزرگ دوید و او را در آغوش کشید. پدربزرگ چشم از چهره ی محمّد برنمی‌داشت. آنها برای چندمین بار با یکدیگر روبوسی کردند. جداشدن از پدربزرگ آن هم در آن حالت برای محمّد بسیار سخت بود. پیرمرد از شدّت ضعف روی سکوی جلوی در نشسته بود و به محمّد که سوار اتومبیل می‌شد خیره مانده بود.

شش ماه از سال تحصیلی گذشته بود و فقط دو نامه از پدربزرگ به دستش رسیده بود. مدّتی بود که از نامه های پدربزرگ خبری نشده بود ، امّا عمویش نامه می‌داد و مدام از حال پدربزرگ برایش می‌نوشت. هنگامی که نامه های محمّد بی‌جواب ماند، دریافت که پدربزرگ فوت کرده است.

این خبر برای محمّد بسیار ناگوار و شکننده بود. دیگر کسی برای درد دل کردن باقی نمانده بود جز کاغذ و قلم در شهری غریب.

((... ای یگانه مقصود من در زندگانی. ای کعبه ی آمالم- ای مهم‌ترین واسطه از وسایط حیاتم- ای کسی که آن قدر بر گردن من منّت نهاده‌ای و ای کسی که اکنون خوش در زیر خاک آرمیده‌ای. از این هجران ابدی و فِراق دائمی پیوسته در سوز و گدازم و از این جدایی می‌سوزم و می سازم و با روان پاکت در راز و نیازم...

(شب 13 فروردین1310)

ای طایر خجسته قفس را شکسته‌ای

آزاده وار بند تعلّق گسسته ای

دَستان سرای اهل زمین بودی ای عجب

یک باره لب چگونه زدستان بسته ای

تو دلشکن نبوده ای ای یار مهربان

اکنون چسان شدست مرا دلشکسته ای

یاران هماره شاد بدند از تو ای شگفت

اینک چه اوفتادکه دلشان نجسته‌ای

پریده‌ای به سوی سماوات قدسیان

زین خاکدان محنت و اهلش بربسته ای

ای شمع جمع محفل روحانیان معین

خوش باش ‌و می‌فروز که تو پی خجسته‌ای»

 

* تأثیر عمیق *

در سال1310 ه‍ .خ دوره‌ی دوّم متوسّطه را به اتمام رساند و توانست گواهی نامه‌ی دوره ی دوّم متوسّطه را بگیرد. محمّد که تصمیم داشت ادامه‌ تحصیل دهد، بعد از گذراندن تعطیلات تابستانی در رشت، در شعبه‌ی فلسفه و ادبیات مدرسه ی عالی دارالمعلّمین تهران نام نویسی کرد. مدّت این دوره سه سال بود. او در این مدّت همواره یکی از شاگردان ممتاز مدرسه به شمار می آمد. او دانشجویی‌صبور، کم حرف و در کار خود دقیق و جدّی بود، به طوری که در سال سوّم، آن قدر به زبان فرانسه تسلّط پیدا کرده بود که در حضور استاد فرانسوی، درباره‌ی‌ لرد بایرون شاعر مشهور انگلیسی قرن نوزدهم سخنرانی کرد. تسلّط او به زبان فرانسه و موضوع سخنرانی‌اش باعث شگفتی و تشویق استادان و دانشجویان شد.

در خرداد ماه 1313 ه‍ .خ با ارائه ی رساله‌ای به زبان فرانسه در موضوع شعر ((لوکنت دولیل‌ و مکتب پارناس)) موفّق به اخذ درجه ی لیسانس در ادبیات و فلسفه با نمره ی ممتاز شد.

بعد از اخذ مدرک لیسانس، در سال 1314 به خدمت سربازی فرا خوانده شد. بعد از طی دوره‌ی شش ماهه‌ی آموزش در دانشکده ی افسری احتیاط، شش ماهه‌ی اوّل خدمت را به عنوان افسر وظیفه گذراند و در مهرماه به عنوان دبیر دبیرستان شاهپور اهواز به استان ششم (استان خوزستان) فرستاده شد. در اهواز، بعد از سه ماه به دلیل لیاقت و کاردانی و به رغم کم سنّ و سالی، به ریاست دانشسرای شبانه روزی منصوب شد. او که هنوز تشنه ی علم و ادامه‌ی تحصیل بود، به رغم مسؤولیت سنگین دانشسرا و کار تدریس، به صورت مکاتبه‌ای در رشته‌ی روانشناسی عملی انستیتو روانشناسی بروکسل(بلژیک) نام نویسی کرد و فنون مختلفی مانند خط شناسی، قیافه شناسی، و مغز شناسی را فرا گرفت و موفّق به اخذ مدرک فارغ التّحصیلی در این رشته شد.

محیط آرام و بی دغدغه ی اهواز، فرصت مناسبی برای کارهای پژوهشی او بود. محمّد ، خواجه حافظ شیرازی را برای این کار انتخاب کرد و رساله‌ی تحقیقی «حافظ شیرین سخن» را نوشت. علاوه بر این دو کتاب «روانشناسی تربیتی» نوشته ی علی الجارم و مصطفی امین را از عربی و «ایران از آغاز تا اسلام» نوشته ی پرفسور گریشمن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. دلیل اصلی ترجمه ی کتاب پرفسور گریشمن این بود که می خواست ایرانیان را با گذشته ی بسیار دور و گذشتگانی که در این سرزمین زیسته بودند، آشنا کند .

در همین ایّام بود که خبر رسید عدّه‌ای از باستان شناسان فرانسوی که برای حفّاری به شوش می‌رفتند، وارد اهواز شده‌اند. این برای محمّدمعین فرصت مناسبی بود تا با گروهی باستان شناس از نزدیک آشنا شود. به همین دلیل به دیدار آنها شتافت. سرپرست هیأت حفّاری پیرمردی دانشمند و آشنا به تمدّن های باستانی بود. در یکی از این دیدارها پیرمرد به او گفت: «لهجه های محلّی ایران کم کم دارند مغلوب لهجه‌ی مرکزی می‌شوند. شاید دیری نپاید که دیگر اثری از این لهجه ها باقی نمانده و آن وقت...!» پیرمرد لحظه‌ای درنگ کرد و به چشم های محمّد خیره شد. بعد از مدّتی با لحن خاصّی گفت: «وظیفه‌ی شما جوان‌هاست که یادگارهای لهجه‌های محلّی را حفظ کنید.»

حرف های دانشمند فرانسوی تأثیر عمیقی بر محمّد جوان به جا گذاشت. آن شب را تقریباً تا صبح بیدار بود و به

گفته های باستان شناس پیر خیلی فکر کرد. در نهایت تصمیم خودش را گرفت؛ باید اصطلاحات، لغات، امثال و حکم زبان فارسی را از چهار گوشه‌ی مملکت جمع آوری کرده و آنها را تدوین کنم.»

****

در فروردین ماه 1317 یکی از مقامات کشوری همراه‌ با سه تن از استادان دانشگاه به منظور تحقیق درباره‌ی یک موضوع تاریخی و فرهنگی به خوزستان فرستاده شدند. محمّد معین از ورود آنها به اهواز با خبر شد و آنها را برای بازدید از دانشسرا دعوت کرد. برای بازدید کنندگان، سطح تحصیل و اجرای اصول نو در تربیت و تعلیم معلّمان دانشسرا، بسیار جالب و شگفتی آفرین بود. وقتی محمّد معین یک جلد از کتاب «روانشناسی تربیتی» را که از زبان عربی ترجمه کرده و سال پیش در اهواز چاپ شده بود به آن مقام مسؤول هدیه داد، او یقین حاصل کرد که با فردی فوق‌العاده و پرکار سر و کاردارد، چرا که علاوه بر آن کتاب ، هشت رساله‌ی دیگر مانند «گنجینه‌ی شوش» «داستان هاروت و ماروت« و ... نیز تألیف کرده بود. مقام مسؤول بعد از بازگشت به تهران وزیر فرهنگ وقت را در جریان فعالیت‌های محمّد معین گذاشت و مقدّمات انتقال او را به تهران فراهم کرد. به این ترتیب محمّد در سال 1318 با سمت معاونت اداره‌ی دانشسراهای مقدّماتی و دبیری دانشسرای عالی به تهران منتقل شد.

دو سال از تصویب اساسنامه‌ی دوره‌ی دکترای زبان و ادبیات فارسی توسّط شورای دانشگاه تهران می گذشت. اوّلین کاری که پس از انتقال به تهران انجام داد ، ثبت نام در این دوره بود. محمّد با شور و شوق زیاد و زحمات شبانه روزی در کلاس‌های دوره‌ی دکترا شرکت کرد.

ساعت هشت و نیم روز هفدهم شهریور ماه 1321 در دانشگاه تهران شور و شوق عجیبی بر پا بود. عدّه‌ی زیادی از استادان ، مدرّسان و افراد دانشگاهی در سالن دانشکده‌ی ادبیات جمع شده بودند. با ورود وزیر فرهنگ وقت و هیأت نظارت، جلسه شروع شد. وزیر فرهنگ درباره‌ی اهمّیت این حادثه ی تاریخی در فرهنگ ایران سخن گفت. این اوّلین مراسم دفاع از رساله‌ی دکترا در رشته ی زبان و ادبیات فارسی بود. وزیر فرهنگ، از زحمات معین قدردانی کرده و جلسه را افتتاح کرد. محمّد معین درباره‌ی چگونگی تدوین و تألیف رساله و جنبه های ابتکاری و توانایی تأثیرگذاری آن در ادبیات معاصر سخن گفت؛ سپس، سؤال های متعدّدی از سوی استادان درباره‌ی ادبیات ایران باستان و جزئیات آن‌ شد که محمّد معین به تمام آنها جواب هایی قانع کننده و منطقی داد. بعد، استاد راهنمای او و ملک الشعرای بهار نیز پرسش هایی کردند که به آنها نیز جوابی مناسب داده شد. جلسه تا ده دقیقه برای مشورت و اعلام نتیجه، تعطیل شد.

گذشت این دقایق برای محمّد معین هیجان انگیز و پر تب ‌و تاب بود. پس از لحظاتی دیرگذر، جلسه دوباره آغاز شد و رئیس هیأت نظارت، نتیجه ی رأی را چنین اعلام کرد :

«رساله‌ی آقای محمّد معین از هر حیث قابل تمجید و تحسین تشخیص داده شد و با قید «بسیار خوب» تصویب می‌شود و آقای محمّد معین در زبان فارسی و ادبیات آن، دکتر شناخته شده و به ایشان تبریک می‌گوییم.»

مدرک دکترا برای محمّد معین ، به معنای تلاش بیشتر و دقیق تر در کارهای پژوهشی بود. نگارش رساله‌ی دکترا ، او را آن قدر شیفته ی زبان و فرهنگ ایران باستان کرده بود که برای استفاده از متن اصلی منابع، زبان پهلوی و پارسی باستان را فرا گرفت و چند رساله‌ی پهلوی را به زبان‌ فارسی امروزی ترجمه کرد و چند مقاله‌ی تحقیقی درباره‌ی مسائل لغوی و ادبی مربوط به زبان پهلوی و پارسی باستان انتشار داد.

در این مدّت، متوجّه دو نکته ی اساسی در شیوه‌ی پژوهش شده بود. یکی این‌که اسناد و مدارک می بایستی از لحاظ درستی متن ها، نقد شوند تا بتوان به آنها اعتماد کرد. دیگر این که مفهوم دقیق محتوای این اسناد، باید به کمک ریشه یابی و درک لغت و تأمّل در مورد نحوه‌ی کاربرد قُدَما، به دقّت معلوم شود تا نقد و قضاوت درباره‌ی آنها منجر به برداشت های نادرست نشود. توجّه به این‌دو نکته‌ی اساسی، دکتر معین را از سویی‌ به‌ نقد و تصحیح متن های کهن ادبی و از سوی دیگر به اهمّیت لغت و دستور زبان جلب کرد.

پس از گرفتن مدرک دکترا، ابتدا به عنوان دانشیار و سپس استاد کرسی «تحقیق در متون ادبی» دانشکده ی ادبیات و دانشسرای عالی، برگزیده شد. و درحالی که مشغول کارهای پژوهشی خود بود، تدریس در دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران را نیز بر عهده داشت.

دکترمعین در بررسی‌های خود متوجّه شده بود که از زمان رواج فرهنگ نویسی در ایران تا عصر حاضر، بیش از دویست جلد کتاب در لغت فارسی ، چه در ایران و چه در خارج، مثلاً در هندوستان، امپراتوری عثمانی و آذربایجان تألیف شده است. این فرهنگ ها اگر چه از لحاظ تعداد قابل ملاحظه بودند، امّا از نظر کیفیت و اعتبار ارزش چندان مهمّی نداشتند، چرا که اغلب گردآورندگان آنها با اصول و مبانی تدوین فرهنگ آشنا نبودند. دکتر معین در بررسی های خود درباره‌ی معایب و نقایص فرهنگ های فارسی موجود، به نتایج مهمّی رسیده بود.

وجود اشکالات و نقایص بسیار در آثار قبلی، دکترمعین را در زمانی که ‌مشغول تصحیح «برهان قاطع» اثر محمّدحسین بن خلف تبریزی در اهواز بود ، بر آن داشت تا دست به ابتکار جالبی بزند. او بر خلاف دیگران که فقط به تصحیح متون ادبی می پرداختند ، علاوه بر تصحیح «برهان قاطع» با افزودن حاشیه‌هایی بر آن ، کتاب را به صورت فرهنگی امروزی و کامل درآورد. او در مقایسه ی «برهان قاطع» با دیگر فرهنگ ها ، دریافته بود که برهان قاطع از لحاظ تعداد لغات برتری خاصّی دارد و با مراجعه به کتاب‌های متعدّدی نوشته شده و به همین دلیل، مورد استفاده‌ی‌ بسیاری از مردم سرزمین های فارسی زبان قرار گرفته و بارها و بارها بدون هیچ گونه تصحیحی چاپ شده است.

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ علی صائبی ]

حافظ شیرازی

 

زندگینامه

شمس‌الدین محمد ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان‌الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران و از تابناک ترین ستارگان آسمان علم و ادب ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پابرجاست نام وی نیز جاودانه خواهد بود. با وجود شهرت والای این شاعر گرانمایه در خصوص دوران زندگی حافظ به‌ویژه زمان تولد او اطلاعات دقیقی در دست نیست، ولی به حکم شواهد و قرائن ظاهراً شیخ در حدود سال 726-727 ه.ق در شهر شیراز که به آن صمیمانه عشق می ورزیده به دنیا آمده است. اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست. ظاهراً پدرش بهاءالدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان سلغری فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. مادر شمس الدین زنی کازرونی بوده است و خانه ایشان در دروازه کازرون شیراز واقع بود. شمس الدین در دوران کودکی یتیم می شود و برای امرار معاش یک چندی در نانوایی به خمیرگیری می پردازد. با تمام مشکلات به‌دلیل علاقه وافری که به علم آموزی داشت به مکتب روی آورد و پس از سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت. بیست سال بیشتر نداشت که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود بدل گشت. وی از جمله شاعرانی است که در ایام حیات خود شهرت یافت. حافظ علاوه بر اندوخته های علمی و ادبی خود قرآن را به 14 روایت از حفظ داشت و با صدای خوش می خواند. از این رو تخلص حافظ را برای خویش برگزید. نخستین جامع دیوان حافظ محمد گلندام است و بنابر تصریح این دوست و هم‌درس خواجه، حافظ به جمع آوری غزل‌های خویش رغبتی نشان نمی داد. از این رو بعد از وفات او محمد گلندام غزل‌های وی را براساس حروف الفبا دسته‌بندی و جمع آوری کرد. حافظ به سال 729 ه. ق در شیراز وفات یافت. آرامگاه حافظ در باغ زیبایی در شیراز واقع شده است که به حافظیه معروف است و قبله اهل دل گشته.

دوره‌‌‌ای که حافظ در آن می زیست و تأثیر آن بر شعرش

حافظ هنرمندی هدفمند بود، پس از تاریخ زمانه اش جدا نیست. دوره زندگی این شاعر در عصر فترت دوره ایلخانی و تیمور است، یعنی کشمکش و آشوب بزرگ مغول و تیمور. شیراز در این دوران کانون هنر ایران بود و به سبب هوشیاری یکی از اتابکان فارس، با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول در امان ماند و پناهگاه هنرمندان و اندیشمندان شد. با وجود این عصر حافظ، دوران سقوط ارزش‌هاست. عصر جنگ‌های داخلی و تزویرهای خانگی. او هرگز شعر خود را دستمایه ارتزاق قرار نداد، حتی زمانی‌که مورد توجه حاکمان و فرمانروایان فارس شد و به دربار ابواسحاق اینجو و شاه شجاع مظفری راه یافت.اما دوران حکومت سختگیرانه امیرمبارز الدین محمد که با تعصب و خشونت همراه بود کام زندگی او را تلخ می ساخت. شاعر آزرده حال بیشترین غزل‌های آبدار خود را در مبارزه با ریاکاری‌، عوامفریبی با لحنی نیشدار و گزنده، تلویحاً خطاب به همین امیر ریاکار مظفری سروده و با کنایه و تمسخر او را محتسب خوانده است. لحن حافظ گزند و تلخ و توأم با نیشخند و کنایه آمیز است و هم در آن مایه ای از خیرخواهی و اصلاح طلبی دیده می شود. گویی حافظ پس از سیف فرغانی و ابن یمین با رندی و هوشیاری و فرزانگی خویش شیوه مبارزه تازه ای با نابسامانی‌ها و بداخلاقی‌های جامعه برگزیده است که به مانند یک سبک شاعری او تازگی دارد. غزل‌های پیش از حافظ یا عاشقانه است (سعدی) یا عارفانه (مولانا). حافظ راه میانه ای از تلفیق و ترکیب عشق و عرفان را برگزید و به شیوه ای نو دست یافت که هرگز به این زیبایی و کمال نبوده است. کار زیبای دیگر حافظ تلفیق دو فرهنگ ایران و اسلام است و حافظ بی شک مانند فردوسی در عرصه سخن و فرهنگ ایران پهلوانی بی همتاست که وقتی قرار بوده است بسراید مضمونی بهتر و لازم تر از حماسه انسان عصر خود نیافته و همان را با صداقتی بی مانند در عرصه شعر خویش  به نمایش گذاشته است.

رند در کلام حافظ کیست؟

رند از ساخته های اساطیری حافظ است، چون پیر مغان ، دیر مغان و جام جم. رند از یک سو «انسان کامل» را از عرفان می گیرد و از سوی دیگر رند به معنای قدیمی اش که شخص لاابالی یک لا قبای آسمان جل و در عین حال آزاده و گردنکش است و در برابر ارزش‌های تحمیلی و دروغین طغیان می کند. انگیزه دیگرش میل به آفریدن شخصیتی است در برابر زاهد که نقطه مقابل زاهد باشد و در تحلیل آخر به صورت خویش یعنی حافظ می پردازد و همه آرزوهای خود را که می خواهد آزاده و بی قید و وارسته و ملامتی باشد، در شخصیت ملامتی و قلندروار او باز می آفریند. حافظ از آنجا که می خواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیبایی‌های زندگی، اهل نیاز  و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد رند را هم با همین صفات می سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکته گو و بیزار از زهد و ریا و منکر خودنمایی های  دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بی اعتبار دنیوی است و در جامه رند و رندی شخصیتی می سازد  ضد تکلف و تقشف، ضد ریو و ریا و سراپا امیدوار و پاکباز و عشق اندیش و جسوراندیش نه زبون اندیش، رند کلمه پربار و شگرفی است که در سایر فرهنگ‌ها و زبان‌های قدیم و جدید جهان معادل ندارد و تا پیش از حافظ و بلکه در زمان او هم معنای نامطلوب و منفی داشته و متأسفانه با سعی حافظ امروزه نیز در معنای اولیه خود یعنی برابر با سفله و اراذل و اوباش به کار می رود. رند و رندی در حدود هشتاد بار در دیوان حافظ به کار رفته است.

چرا به دیوان حافظ تفأل می‌زنند

هر هنر راستینی‌، عمق دارد و چند وجهی و پذیرای تعبیر و تفسیرهای چندگانه است. مانند لبخند مجسمه مشهور بودا و لبخند ژوکوند. در قدیم به دیوان حافظ «لسان الغیب» لقب داده بودند که بعدها این صفت از شعر به شاعر رسید و به خود او اطلاق گردید. داستان‌های مدون یا نامدون از راست درآمدن و موافق نیت افتادن‌های غزل یا بیتی از غزلش به هنگام فال گرفتن هست؟ چرا مولانا یا سعدی یا سلمان غزل‌هایشان در اوج نیست و با آنها فال نگرفته اند؟ حافظ نه دارای کشف و کرامات است و نه حتی مدعی آنها، ولی نفس صادقی داشته است. غیب گو  و غیب دان نبوده ولی به ژرفی و گستردگی زندگی کرده. گوشه های پنهان مانده را که کمتر کسی توانسته زندگی کند زیسته و اندیشه کرده و به شعر درآورده. از این رو شعر او آیینه‌دار طلعت و طبیعت یک قوم است و زندگینامه جمعی ماست. از این رو عاشق و غریب و اسیر و دردمند، مهجور و آرزومند، مشتاق و منتظر و گبر و ترسا،‌مومن و آزاداندیش و عارف و عامی و مست و هوشیار همه نقش خویشتن را در آیینه صافی شعر او باز می یابند.  شعر او تأویل پذیر است. باده های او را هم به انگوری بودن،‌ می توان تفسیر کرد و هم عرفانی. برخی شعرهای او عرفانی نیست، مثل «ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد» که در شأن شاه شجاع است یا غزل «روز هجران و شب فرقت یار آخر شد» عرفانی می نماید، ولی مربوط به روی کار آمدن شاه شیخ ابواسحاق است. طنزهای او را که سر به مقدساتی چون تسبیح و طیلسان (=ردا، جامه بلند و گشاد) و خرقه و سجاده و نماز و روزه و مسجد و خانقاه و مشایخ شهر و امام شهر می گذارد و هم می توان به عقیده‌مندی عمیق او به اصل شریعت و طریقت حمل کرد و هم به بی اعتقادی یا سست عقیدگی او و نیز بین عشق زمینی و عشق آسمانی او فرق خاصی نیست. در اصل شاید بتوان گفت شعر او برای انسان عارف و دانا اوج لذت و ترقی پله های معرفت است و برای انسان جاهل و غافل، غرق شدن در گرداب جهل و گمراهی است. پس اگر حافظ از خودش یعنی ایمان خودش شک داشت این همه جرأت نداشت که با تسبیح و دلق و سجاده و کار و بار معاد و بهشت و نعیم اخروی و مشایخ شهر و منبر و محراب و مسجد سر به سر بگذارد، ولی اگر فقط جرأت داشت و ایمان نداشت باب پسند خاطر مومنان راستین قرار نمی گرفت.

شیوه‌های فال حافظ گرفتن

1-  گروهی قبل از تفأل به دیوان حافظ شیرازی وضو می‌گیرند و بعد از خواندن حمد و سوره و ذکر سه صلوات برای گرفتن فال نیت کرده و دیوان را باز می کنند.

2-  گروهی نیز قبل از گشودن چنین می‌گویند:

ای حافظ شیرازی

بر من نظر اندازی

من طالب یک فالم

تو کاشف هر رازی

قسم به شاخه نباتت

قسم به قرآنی که در سینه داری

این فال مرا بگشا

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ علی صائبی ]

بنی عباسیان

خلافت عباسی در دوره  نفوذ خراسانیها
نخستین خلیفه عباسی ابوالعباس ملقب به سفاح (خونریز )چنانکه گفتیم روز 12ربیع الثانی 132 در کوفه به اجماع هوادارن خود به خلافت نشست و بر منبر ایستاده خطبه ای خواند و درطی  آن خود و خانواده خود را اهل بیت پیغمبر وآل محمد وذوی القربی وعشیره اقربین نامید وآیات راجع به اهل بیت و حقوق آنها را ذکر کرد. سپس به مذهب بنی حرب (سفیانیها) و مروانیها پرداخت که ظلم کردند و حق رااز دست اهلش خارج ساختند تا آنکه خداوند از آنها انتقام کشید و با خلافت عباسیان بر مردم منت نهاد.
ابوسلمه حفص بن سلیمان معروف به خلال که کارگردان دعوت عباسی در کوفه بود و از ارکان نهضت محسوب می شد اخیرا از پیش آوردن عباسیان پشیمان شده وبه فکر آل محمد واقعی افتاده بود بدین جهت مدتی ابوالعباس را در خانه ای از چشم شیعیانش پنهان نگاه داشت و مردم را از ورود او به کوفه بی خبر گذاشت .
بنابه روایت مسعودی ابوسلمه دو نامه نوشت به مدینه یکی به امام جعفر صادق (ع) و دیگری به عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علی و آنها را به کوفه دعوت کرد و وعده داد که برای آنها  از اهل خراسان بیعت بگیرد . جعفربن محمد (ع) نامه ابوسلمه را در حضور فرستاده اش به شعله چراغ سوزانید و  گفت جواب این است ولی عبدالله بن حسن جواب قبول داد. اما فرستاده وقتی به کوفه رسید که ابو العباس را خراسانیها را نهانخانه ابوسلمه در آورده به خلافت اعلام کرده بودند . سفاح با آنکه از سو ء نیت ابو سلمه به خود اطلاع داشت از مکانت و نفوذ او ترسید و دشمنی را اظهارنکرد و برعکس او را به وزارت خود برگزید و او را وزیر آل محمد می گفتند و  اولین دفعه بود که کلمه وزیر در اسلام پیدا شد . ترس سفاح بیشتر از ابو مسلم بود و می ترسید که مبادا این مخالفت خوانی ابوسلمه به اتکای او باشد ; ابومسلم که شخصا نیز با ابوسلمه و نفوذ اودر عراق بد بود کسی را از خراسان فرستاد تا ابوسلمه را در کوفه بالطلاع خلیفه شبانه غافلگیر کرده کشتند و آوازه درانداختند که خوارج کشته اند، و جنازه اش را به احترام به خاک سپردند. سفاح تمام ممالکی راکه از بنی امیه داشتند بدست آورد سوای اندلس که عبدالرحمن اموی آن را تصرف کرده بود چنانکه پیش گفته شد و هیچ وقت هم اندلس به دست عباسیان نیامد . خراسان در دست ابومسلم ماند و او در آنجا فرمانروای مطلق بود و یاغیهایی راکه در اطراف آنجا به عنوان مخالف با امویه طلوع کرده بودند سرکوب داد واز ازرو سای نهضت یعنی همکاران قدیمی خود را مزاحم قدرت خود احساس می کرد از میان برمی داشت . در فارس عامل ابومسلم، عیسی بن علی عموی خلیفه را که حکم خلیفه به والیگری آنجا آمده بود نپذیرفت و گفت حکم ابومسلم لازم است، خلیفه شنید و جز خاموشی مصلحت نداشت زیرا خلیفه واقعی ابومسلم بود. پایتخت سفاح شهر انبار بود که  یک شهر قدیمی ایرانی بود، سفاح در انبار به سن قریب به سی در سال 136 درگذشت . برادرش ابوجعفر منصور به خلافت نشست و از مردم برای خود و پس از خود برای عیسی بن موسی بیعت گرفت . عبدالله بن علی عموی منصور در شام به مخالفت برادرزاده  برخاست و با لشکر فراوانی از شامیها که برای غزوه (جنگ خارجی) جمع شده بودند رو به عراق آمد . منصور ابومسلم را به جنگ عبدالله فرستاد. با آنکه لشکر شام از حیث ساز و برگ و عده سوار بر لشکر خراسانی برتری داشت ولی ابومسلم با تعبیه خاصی شامیها رااغفال کرد و آنها شکست یافتند ، منصور کس فرستاد که غنائم را برای خلیفه ببرند و در ضمن برای اینکه خراسان را ازدست ابومسلم خارج کند فرمان ولایت مصر و شام را برای او فرستاد و بهانه آنکه در اینجا ابومسلم به خلیفه نزدیکتر خواهد بود تا در خراسان . ولی ابومسلم برآشفت و به حال تعرض و تهدید با لشکر خود راه خراسان را پیش گرفت. منصور به دست و پا افتاد، عده ای از خواص ومحترمین دربار خود را به استماله نزد ابومسلم فرستاد و پیغمبر و حرمت اهل بیت را یادآوی کرد وعده داد که اگر ابومسلم به پایتخت خلافت بیاید، خلیفه تمام کارهای خود را به دست او خواهد داد. در پایان همه پیغام داد که اگر کار به مخالفت  بکشد، تا پای جان خواهد ایستاد. از طرف دیگر به اوبوداود عامل ابومسلم در خراسان نامه نوشت و ایالت خراسان را به او وعده داد. فرستادگان خلیفه نخست پیغامهای نرم را رساندند، ابومسلم با کسان خود مشورت کرد، آنها رفتن نزد خلیفه را صلاح ندانستند ،  ابومسلم نیز رای آنها را پسندید . فرستادگان چون امتناع او را دیدند آن پیغام درشت را ابلاغ کردند، ابومسلم که از نامه خلیفه به عامل خراسان نیز اطلاع یافته بود و از پشت سر می ترسید عاقبت تسلیم شد و به رسیدن نزد خلیفه کشته شد (137). و آن مرد عظیم که به عقیده مامون تالی اردشیر و اسکندر بشمار می رفت بر سر یک اشتباه نابود شد.  ترکت الرای بالری ضرب المثل شده است. ابومسلم را که  عباسیان در آغاز امین آل محمد نام داده  بودند پس از کشته شدنش ابومجرم نامیدند.
قتل ابومسلم دل ایرانیان را جریحه دار کرد ؛ در خراسان ایرانی ای به نام سنباد که از پروردگان ابومسلم بود به خونخواهی ابومسلم خروج کرد و با لشکری بیشتر از اهل کوهستان یا بلاد جبال،نیشابور و قومس . ری را گرفت و پس از هفتاد روز لشکر خلیفه میان همدان و ری او را شکست داد. سنباد در حال فرار بین قومس و مازندران به دست ایرانی دیگری لونان طبری به قتل رسید(137 ﻫ).
منصور در تمام مدت خلافت از تعقیب و تهدید فاطمیان فارغ نبود و نوشته اند که پس از مرگش مخزنی یافتند که در آنجا سرهای عده زیادی از کشتگان طالبین را انبار کرده بود . منصور در راه تخت و تاج از قتل و فتک خویشاوندان خود نیز مضایقه نداشت؛ منصور علاقه داشت که مهدی پسر خود را ولیعهد کند در صورتی که مطابق وصیت سفاح، عیسی بن موسی ولیعهد منصور بود و تن به خواهش خلیفه تن درنمی داد، عاقبت عیسی را روزی با پسرش احضار کرد و فرمان داد که پسر را در حضور پدر خفه کنند، چون مامورین شروع به کار کردند عیسی تسلیم شد و از ولیعهدی استعفا داد. در زمان منصور غزوات خارجی تابستانی مرتبا ادامه داشت جز در مواقعی که گرفتاری داخلی مانع بود. فتح تازه ای که در زمان منصور واقع شد فتح دماوند و طبرستان بود که تا آن .قت در حوزه  اسلام در نیامده بود. با همه این اشتغال های جنگی، منصور در امور ملکی نیز فعالیت داشت، در طی این وقایع شهرهای نو بنیاد بغداد، رصافه و رافقه را ساخت، مسئله پول و مالیات بیشتر از هر چیز مورد توجه بود : در خرج نیز بسیار سخت گیر بود حتی بر خود به طوری که می گویند از شدت لئامت پیراهن پینه دار در بر داشت. از امام جعفر صادق (ع)  است که درباره منصور گفت : الحمدلله الذی لطف له حتی ابتلاه بالفقر فی ملکه بنا به گفته  مسعودی منصور در موقعی که مرد نهصد و شصت میلیون درهم بجا گذاشت .
خالد برمکی متصدی امور خراج بود و او دیوانها یعنی ادارات منظم برای این کار تشکیل داد و دستگاه دولت را بر طبق آئین ساسانیان مرتب کرد و آبادی و عمران و علم و ادب و سرانجام زندگانی تازه ای آغاز شد که رنگ ایرانی آن به وضوح تمام محسوس بود. منصور پس از تقریبا 22 سال خلافت پر حوادث خود در سال 158 بر اثر سوء هضم به سن شصت و پنج سالگی در نزدیک مکه در سفر حج مرد . مردی گندمگون، بلند بالا و لاغر بود با ریشی بسیار کم و نازک.
امام جعفر صادق (ع) در زمان منصور وفات یافت ، در سال 148 به سن 65 ودر بقیع پهلوی پدرش مدفون شد . جانشین منصور، پسرش  محمد ملقب به المهدی ، جوانی نسبتا نرمخوی و خوش قلب بود و از کشتن بنی هاشم احتراز داشت . از آرامشی که مهابت پدر بر قرار کرده بود برای عیش و نوش و خوشگذرانی خود استفاده کرد .
جنگهای خارجی (غزو) نسبتا مهم بود . و خلیفه با تشریفات لشکر را به راه می انداخت. عباس بن محمد به همراهی عده ای  از سرداران خراسانی تا آنقره پیش رفت و پس از قتل و غارت بازگشت (159). هارون پسر خلیفه به خلیج قسطنطنیه رسید ، ملکه بیزانس تقاضای صلح کرد و هارون نیز به واسطه آنکه نفهمیده در محل خطرناکی افتاده بود این تفاضا را قبول کرد و متارکه ای به مدت سه سال با جزیه ای سالانه که رومیها بدهند منعقد کرد و بازگشت (162).
در مسئله جانشینی ، مهدی گرفتار مشکلی بود که وقتی هم پدرش بدان دچار شد . در عملی که در زمان منصور شد خلافت پس از مهدی باز به عیسی بن موسی داده شده بود و مهد ی  می خواست پسر خود موسی الهادی را ولیعهد کند و عیسی باز راضی نمی شد . و عاقبت عیسی  را با ده میلیون درهم نقد و مقداری املاک در ناحیه زاب راضی کردند و برای هادی بیعت گرفتند و پس از چندی هارون پسر دوم خلیفه راهم به جانشینی هادی اعلام کردند.
ولیکن خیزران که مادر هردو پسر بود می خواست هارون نفر اول باشد برای آنکه خیزران او را بیشتر دوست داشت . برای این کار مشغول اقدام و دسیسه کاری شد و برای نخستین دفعه در تاریخ عباسیان مداخله زنها در امور خلافت نمودار شد . برمکیها به مناسبت آنکه تربیت هارون را که خلیفه به عهده  آنها گذاشته بود با خیزران همدست شدند . خلیفه که در مقابل اراده سوگلی خود عاجز بود از موسی الهادی که در این موقع در گرگان مشغول جنگی بود تقاضا کرد که استفعا بدهد و او حاضر نشد. پس خلیفه برای ملاقات و اقناع او شخصا به قصد گرگان حرکت کرد و در رسیدن به ماسبذان ناگهان مرد. (محرم 169)
هادی در خلافت خود نخستین کاری که کرد آن بود که مادر خود خیزران را از مداخله در امور مملکت ممنوع کرد.
هادی به مشکل همیشگی خلفا برخورد ، مشکل جانشینی . هادی می خواست پسر خود را جعفر را ولیعهد کند پس بر هارون برادر خود که ولیعهد بیعت شده و قانونی بود سخت گرفت و یحیی برمکی را که حامی و مشوق هارون به مقاومت بود حبس کرد و سرانجام به صلاحدید نوکرها و سرداران خود تصمیم گرفت که به زور هارون  را خلع کند. خیزران کهنه کنیز، دست به کار زد و نقشه ای را که برای قتل خلیفه کشیده بود ، نقشه ای که برای بعدیها سرمشق و نمونه شد، به موقع اجرا گذاشت . نیم شبی کنیزان خیزران بر سر خلیفه ریختند و او را خفه کردند (ربیع الاول 170) و یکی از صاحب منصبان درباری را بر سر جعفر فرستادند تا او را از خواب برانگیخت و برای هارون از او بیعت گرفت . هادی در موقع مرگ 26 سال داشت و مدت خلاتش 13 ماه و چند روز بود . هارون بر جنازه اش نماز خواند و در قصر سلطنتی عیساباد دفنش کردند.
در مرگ هادی برادرش هارون که در این و قت جوان 23 ساله ای بود به تخت نشست ، ازآن پس هارون به استقلال مشغول خلافت شد و از کفایت  و کاردانی برمکیها استفاده می کرد . هارون یکی از مشهورترین خلفای عباسی است . هارون مردی سفردوست و خوشگذران بود . هوای بغداد را نمی پسندید و همه عمر در اطراف بغداد در پی پایتخت خوش آب و هوایی می گشت و در حقیقت مرکز معینی نداشت . هارون زیاد به حج و جهاد می رفت و بعضی اوقات احرام حج را از بغداد می بست .
یحیی برمکی با پسران کاردان و لایق خود زحمت خلیفه را کم کرده بود و کارهای کشور و لشکر را با کفایت تمام اداره می کرد .
در سال 176 د رشام میان یمنی ها و مضریها فتنه عصبیت به شور آمد و عده زیادی کشته شدند. موسی بن یحیی برمکی را از بغداد به آنجا فرستاد و او مدتی در آنجا ماند تا فتنه را خوابانید و اوضاع آرام گرفت . در مصر کار وصول مالیات مختل شده بود و والیآن جا موسی بن عیسی عباسی خیال یاغیگری داشت .  هارون مصر رابه نام جعفر برمکی کرد و او یکی از مستوفیهای ایرانی را به آنجا فرستاد و چون کار قرار یافت هارون مستوفی درست کار را بر داشت و آن نظم بر هم خورد . در آفریقای شمالی عبدویه انباری با لشکر آنجا طغیان کرد و عامل خلیفه را به قتل رسانیدعامل خلیفه را به قتل رسانید؛ یحیی برمکی با فرستادن دو تن از کسان خود کار آنجا را اصلاح کرد . عبدویه به اطمینان یحیی تسلیم شده به بغداد آمد و مورد احسان یحیی قرار گرفت . بدین شکل برمکی ها قلمرو پهناور خلافت را با سیاستی آمیخته با تدبیر و جوانمردی اداره می کردند و ثابت شد که درملکداری روشی غیر از روش زیادبن ابیه و حجاج بن یوسف نیز ممکن است .
ولیکن روش برمکیها با مزاج خلیفه که علاقه مفرطی به جمع پول داشت سازگار نبود .
سرانجام خلیفه به استیصال برمکی ها مصمم شد و شبی مسرور خادم را با عده ای از غلامان فرستاد تا سر جعفر بن یحیی را بریده به محضر خلیفه آوردند و فرمان داد تا یحیی را با سایر برمکیان گرفته به زندان بردند و اموال آنها را ضبط کرد (محرم 187).
علت این تصمیم ناگهانی را به اختلاف نوشته اند ، بعضی می گویند به واسطه معاشقه جعفر با عباسه خواهر هارون بوده است که خود هارون در مجلس شراب باعث آن آشنایی شده بود ولی به نتیجه آن راضی نبود؛ برخی معتقدند که موضوع یحیی بن عبدالله حسنی باعث این اقدام بوده است که برمکیها او را بی اجازه خلیفه آزاد کردند ، عده دیگر می گویند هارون از نفوذ و سلطه برمکیها به تنگ آمده بوده است . خلاصه آنکه مطلب درست روشن نیست و ممکن است که علتهای متعدد داشته باشد . مسعودی می گوید پس از برمکیان کارها مختل شد و مردم ، بی تدبیری و سوء سیاست هارون را معاینه دیدند.
در زمان هارون امام موسی بن جعفرالکاظم (ع) د ربغداد در زندان وفات یافت . نزد شیعه مسلم است که هارون او را مسموم کرد.
خلافت امین تقریبا پنج سال دوام یافت از سال 193ت 198 و قسمت عمده آن به زدوخورد با برادش مامون گذشت . امین جوان عیاش و بی فکری بود و زیر نفوذ فضل بن ربیع وزیر واقع شده بود . در سال دوم خلافت به دستور وزیر فرمان داد تا نام موسی پسر خلیفه را در خطبه جمعه پیش از نام مامون ذکر کردند یعنی مامون را از ولایت عهد عقب انداختند بر خلاف قرارداد وصیت هارون . پس از مامون که در خراسان بود به حساب کار خود پرداخت ، ارتباط خراسان را با بغداد قطع کرد ، وسرانجام جنگ میان دو برادر اعلان شد . از بغداد علی بن عیسی را با لشکری به قصد خراسان روانه کردند ولی این لشکر درری به دست سردار مامون، طاهربن حسین ذوالیمینین شکست یافت. لشکر دیگری از بغداد فرستادند و آن نیز در همدان از پا در آمد . امین دیگر لشکر نداشت . لشکرهای مامون به فرماندهی طاهر و هرثمه پیش می رفتند. بصره و کوفه و دو شهر مقدس مکه و مدینه خلیفه نو را قبول کردند . چیزی نگذشت که بغداد محاصره شد و امین در قصر ((الخلد )) پناه گرفت . خلیفه از بی کسی برای تسلّط بر اوضاع نیرویی از لاتها و عیّارهای  شهر تشکیل داده بود که خود آنها بیشتر باعث ناامنی شده بودند . سرانجام خلیفه جز تسلیم چاره ای ندید ولی می خواست این تسلیم به هرثمه باشد نه به طاهر زیرا اطرافیان خلیفه به سابقه آشنایی ، به هرثمه بیشتر اطمینان داشتند. شباهنگام خلیفه و هرثمه بر روی دجله به ملاقات یکدیگر آمدند ، طاهر که به وسیله جاسوسان خود از همه چیز اطلاع داشت عده ای فرستاد تا بر قایق خلیفه و هرثمه حمله کردند و آن هر دو به آب افتادند . مامورین ، خلیفه را گرفتند نزد طاهر بردند و فرمان داد تا سرش را بریدند و برای مامون به خراسان فرستاد (25 محرم 197 ) .
فرزند کنیزک  ایرانی به جای پسر زبیده عباسی خلیفه شد . تمایلات ایرانی مامون و وزیرش فضل بن سهل سرخسی باعث رنجش عناصر عربی شد .
.
در این موقع مأمون در خراسان بود و از آنجا کسی به مدینه فرستاد تا علی بن موسی الرضا (ع) را با احترام به خراسان آوردند و او را به ولایت عهد خودمعین کرد و دختر خود را به ازدواج او درآورد . بغدادیها برآشفتند و ابراهیم بن المهدی را به خلافت برداشتند؛ مصر نیز منقلب شد ، آذربایجان را بابک خرّم دین تصّرف کرد .
مأمون از طوس به جانب عراق حرکت کرد ، در سرخس فضل بن سهل را جمعی در حمام بر سرش ریخته کشتند (اوائل 202).در رسیدن به طوس امام رضا (ع) نیز به وسیلۀ سمی چنانکه در روایت شیعه مسلم است رحلت کرد . در ری خبر رسید که حسن بن سهل والی عراق که در واسط اقامت داشت ناگهان دیوان شده و بدارالمجانینش برده اند . با این وقایع بر اهل بغداد معلوم شد که مأمون برای تغییر سیاست خود حاضر شده است پس ابراهیم بن المهدی را واگذاشتند و مأمون بن مزاحم وارد پایتخت شد (204) و پرچمها را که از زمان ولیعهدی امام رضا (ع) به رنگ سبز در آورده بودند دوباره سیاه کردند و مالیات عراق را به عنوان انعام به مردم بخشیدند.
مأمون با وجود گرفتاریهای فراوان خود به حمایت علم و ادب و تشویق دانشمندان اهتمام داشت، کار عمده، ترجمه کتابهای فلسفی و علمی یونان بود، که در عصر مأمون و به تشویق او توسعه یافت . نخستین دانشگاه را در اسلام مأمون ساخت و آن بیت الحکمه بود که بنگاهی بود برای تعلیم و دارای کتابخانه و رصدخانه ای .
مأمون به بحث و مذاهب و آراء علاقمند بود و مجالسی برای این کار داشت که متکلمین  فرقه های مختلف در آن جمع می شدند و به بحث استدلال می پرداختند.در همین اوقات مأمون در سفر جهاد بر اثر بیماری مختصری به سن 48 سالگی در طرسوس در گذشت (218).
مقارن این احوال خراسان از قلمرو خلافت برای همیشه خارج شد بدین ترتیب که طاهربن الحسین سردار معروف را که مردی ایرانی نژاد و فارسی زبان بود مأمون به ایالت خراسان فرستاد که اوضاع آشفته آنجا را آرام کند ، او در این کار موفق شد ولی ادعای استقلال پیدا کرد و یک روز در خطبۀ جمعه نام خلیفه را حذف کرد ، هر چند همان شب ناگهان مرد امّا خراسان از دست رفته بود و خلیفه ایالت آنجا را به پسر طاهر واگذار کرد و جز آن نمی توانست . پس خاندان طاهری در آنجا استقرار یافت و از این پس جای خراسانیها را در دستگاه خلافت غلامان ترک گفتند به شرحی که در فصل آینده خواهیم دید.

خلافت در دوره ی غلامان ترک
از موقع فتوح ماوراءالنهر و ترکستان عنصر تازه ای وارد جامعۀ اسلام شده بود به نام ترک . استعداد جنگی و نوکربابی غلامان ترک به زودی توجّه خلفاء و سرداران را جلب کرد و از این بنده ی مطیع و سخت جان استفاده کردند . از طرف دیگر اعراب بر اثر آسایش در شهر و ثروت و نعمت از جوش و خروش افتاده و در حقیقت خصال جنگی خود را از دست داده بودند. خراسانیها دولت نیز در طی چندین نسلی که از اوّل خلافت می گذشت در عراق بتدریج جزء عرب شده بودند ، علاوه بر آنکه خراسان با طاهریان و آذربایجان با خّرم دینان و مازندران با سپهبدها دیگر حوزه ی لشکرگیری برای خلافت  نبود و فعلا ًبرای خلیفه لشکری بهتر از غلام ترک میسر نبود خاصّه که در بازارهای برده فروشی ازاین کالا فراوان بود . المعتصم جانشین مأمون استخدام ترکها را توسعه داد و لشکری منظم و معتبر از آنها فراهم آورد . در بغداد مردم از این ترکها به ستوه بودند ، معتصم سامره را ساخت و با ترکها خود در آنجا منزل گرفت.
معتصم با لشکر نو بنیاد خود فتح هایی کرد : زطها را که قومی بودند در بطائح بصره و شورش کرده بودند وادار به تسلیم کرد ، سفری به غزو روم رفت و عمُّوریه را فتح کرد با قتل و غارت بسیار و بدین طریق قتل و غارتی را که امپراطور اخیراً در خاک اسلام کرده بود جواب داد (223)،لشکری به سرداری افشین به دفع خرّمدینان فرستاد.مسئله لشکر ترک بعدها برای خلافت مسئله دشواری شد زیرا غلامان هر چه قویتر می شدند طمعشان زیادتر می شد تا جائی که خلافت و خلیفه را در مشت خود گرفته بودند. در سال 220 امام محمّد التقی (ع) را از مدینه به بغداد آورد و در همان سال امام  در آنجا یافت و در مقابر قریش مدفون گردید .
معتصم در سال 227 در سامره به سن  قریب 47 سالگی مرد و پسرش هارون ملقب به الواثق بالله در سن سی و یک سالگی به تخت نشست . واثق در طی پنج سال خلافت خود سیره ی مأمون را در طلب علم و بحث از آراء و افکار تعقیب کرد . در مرگ او دو سردار ترک . وصیف و ایتاخ ، شرکت داشتند . جعفر برادر او را به خلافت نصب کردند و او را المتوکّل علی الله لقب دادند.
متوکّل در سیاست داخلی مخالفت با چند سلف روشن فکر را پیش گرفت و به جلب افکار عمومی پرداخت ، به تقویت سنت شیعه را همه جا مورد تعقیب قرار داد ، بحث دربارۀ قرآن را ممنوع کرد، احکام عمربن خطاب را مقرر کرد.
متوکّل برای آنکه از قدرت ترکان بکاهد نوادۀ طاهر ذوالیمین ،متوکّل پسر خود منتصر را به جانشینی معین کرده بود ولی پس از چندی به فکر افتاده بود که او را برادارد و پسر کوچکتر را معتز نام داشت جانشین کندولی این فکر به انجام نرسید زیرا دو سردار ترک ، وصیت و بغای صغیر ، در چهارو شوّال 247 به دستور منتصر خلیفه را کشتند . ولی منتصر نیز از تخت و تاج بهره مند نشد چه شش ماه بعد در گذشت و معلوم نشد که مرگش  از بیماری بوده یا زهر . جانشین او ، مستعین نوادۀ معتصم ، بازیچه ایبود در دست سرداران ترک . در این موقع بغا یکی از غلامان ترک را به قتل رسانید ، سایر غلامان بر او و بر وصیف شوریدند و دو سردار به بغداد گریختند و خلیفه را نیز با خود بردند . شورشیان جای خود را به معتز که از طرف شورشیان نامزد خلافت شده بود واگذار کرد (3 محرم 252).
کار معتز نیز با ترکها پیش نرفت.در این اوقات یعقوب لیث در خراسان و کرمان قوّت گرفته و طاهریان و کرمان قوّت گرفته و طاهریان را برانداخته بود. مصر را نیز غلام ترکی نامش احمد بن طولون به وسیله بایکبال (بایک بگ)حاجت ترک خلیفه بدست آورده بود و با ایجاد خاندان طولونی مصر نیز از قلمرو خلافت بغداد بیرون رفت.غلامان ترک به سرداری صالح پسر وصیف شوریدند و معتز را گرفتند و با شکنجه و گرسنگی او را کشتند (255)از وقایع زمان معتز رحلت امام علی النقی (ع)است که در سال 254 در سامره وقع یافت .
برای جانشینی مهتدی ، موسی بن بغا ابوالعباس احمد بن المتوکل ورا که جوانی 25 ساله و از کنیزی فتیان نام بود انتخاب کردو او را المعتمد لقب داند . نخستین تصمیم معتمد تغییر پایتخت بود از سامره به بغداد ؛ معتمد جوانی بی کفایت و عیّاش بود و با وجود این مدّت نسبتاً مدیدی یعنی 23 سال خلافت کرد . علّت این دوام آن بود که برادرش طلحه ملقب به موفق متصدی کارها بود و از مردی کارآمد و با شهامت بود و برای غلبه بر مشکلات دائماً تلاش می کرد.در روزگار معتمد امام حسن عسکری (ع) در سامره به سال 260 رحلت یافت و با امامت فرزندش حضرت محمّد بن الحسن (ع) که قائم آل محمّد (ص) است دوران غیبت آغاز شد .
موفق در بازگشت از آذربایجان مبتلا به داءُالفیل شده مرد (278)و در آن موقع شورش عظیمی در بغداد برپا شده بود که بسیاری خانه دچار حریق و غارت شد ؛ پسر موفق ، ابوالعبّاس ، زمام کار را بدست گرفت و طولی نکشید که المعتمد نیز در نتیجه افراط در اکل و شرب یا بر اثر مسموم شدن مرد و ابوالعّباس با لقب المعتضد بالله به جای اونشست (279).
معتضد مردی قوی اراده و کاری بود و بر اوضاع تسلّط پیدا کرد و البته کفایت غلامش بدر نیز بی اثر نبود . فتنه ها در زمان او ا حدّی آرام گرفت. معتضد مردی خونریزی بود و از شکنجه و عذاب محکومین لذّت می برد ؛ با این حال نسبت به علویها معتقد به مهربانی بود ، تصمیم گرفته بود که معاویه را بر منبر لعن کند و منشوری در این باب از روی نسخه ای که مأمون در زمان خود تهیه کرده  بود  نوشت مشعر بر مطاعن بنی امیه و فضائل اهل بیت پیغمبر ؛ ولی اطرافیان به عنوان آنکه مردم خواهند شورید و علویان بهانه خواهند یافت خلیفه را منصرف کردند . در زمان معتضد سامانیها در خراسان صفاریها را بر انداختند و در نتیجه ایالات فارس دوباره به دست خلیفه آمد . معتضد سفری به غزو  روم رفت و در 24 ربیع الثانی سال 289 مرد گفتند مسموم شد.
پسر معتضد ، علی ملقب به المکتفی بالله ، از رَقَّه به بغداد آمد و خلیفه شد . نخست زندانیهای پدر را آزاد کرد و این عمل موجب خرسندی مردم شد ولی بعد حاجب پدر را کشت و کارها را بدست غلامی نامش فاتک افتاد و قاسم و عبّاس دو وزیر خلیفه . خلافت مکتفی شش سال طول کشید . در زمام او دسته ای از قرامطه به شام هجوم بردند و با کمک اعراب انجا عاملان دولت طولونی مصر را مغلوب کرده شام را متصّرف شدند و در آنجا اولین امام فاطمی را اعلام کردند .مکتفی لشکری بر سر طولونیها به مصر فرستاد و طولونیها رد این اوقات به واسطۀ بی انضباتی و نفاق داخلی ضعیف شده بودند . در جنگ ، پادشاه طولونی ، هارون بن خُمارویه به مزراق غلام بربرای از پا در آمد و خاندان طولونی انقراض یافت (292).مکتفی رد ذیقعدۀ 295 مرد .

خلافت در دست بویه ایان
در جنگهائی که سامانیان خراسان با امرای مازندران برای تصّرف آنجا به راه انداخته بودند ، مردی دیلمی نامش بویه (به تلفّظ عربی بویه بر وزن کمیل ) و کنیه اش ابوشجاع با دسته ای از دیلمیان خود به مزدوری جنگ می کرد و او سه پسر داشت : علی ، حسن و احمد . اینها از پیشا مدها استفاده کرده در کرج (ناحیه ای میان همدان و اصفهان ) حکومتی برای خود تشکیل دادند و پس فارس را گرفتند؛ در خلافت الرضی بالله خوزستان و بصره را از جنگ پسران بریدی ، ابو عبدالله و دو برادرش ، در آوردند و دولت نو بنیاد بویه ایان با خلیفه بغداد همسایه دیوار به دیوار شد و دنبالۀ طبیعی آن آمدند به بغداد بود و بدست آوردن قدرتی که در آنجا دست بدست می گشت . پس احمد بن بویه به صوابدید دو برادر خود در سال 334 با لشکر دیلمی وارد بغداد شد و بدین طریق دستگاه خلافت در زیر نفوذ یک خاندان ایرانی شیعه مذهب قرار گرفت .
در ورود امیر بویه ای خلیفه و ابن شیرزاد مخفی شدند و ترکها به طواف موصل کشیدند . ولی مستکفی پس از رفتن ترکها بیرون آمد و از آمدن بویه ای اظهار مسرت کرد و او را معزّالدوله لقب داد ولی برای خود از او بیعتی گرفت مؤکد به قسمهای غلیظ و امان نامه ای برای چندتن از نزدیکان خود . در سلطۀ دیلمیها کار شیعیان در بغداد قوّت و عده شان زیاد شد ؛کم کم جامعه جداگانه ای شدند دارای سرپرست خاصی به نام نقیب ولی بویه ایان برای رعایت اکثریت سنی مردم و نفوذ مذهبی ای که خلیفه روح آنها داشت ظاهر را حفظ می کردند و به مقام خلافت احترام می گذاشتند . بدین جهت در زمان   بویه ایان عمر خلفا نسبت به دورۀ پیش زیادتر بود و خلافتها غالباً طول می کشید البته جز اسمی نبود.
ولی معزِّالدوِّله هم از آغاز محتاج به تغییر شد برای آنکه شنیده بود «عَلَم »(نام زنی )پیشکار اندرون که همه کارۀ خلافت بود بر ضد امیر بویه ای مشغول توطئه شدن است ، معزالدّوله مستکفی را دستگیر کرد و فضل بن المقتدر را با لقب المطیع لله به خلافت نشاند (334). ناصرالدولۀ حمدانی با ترکها از موصل به جنگ معزِّالدّوله آمد . ابن شیرزاد هم از بغداد به آنها پیوست و عیاران شهر را برانگیخت . دو طرف بر کنار دجله مشغول جنگ شدند قحطی و گرانی مهیبی شهر را فرا گرفت و اختلالی که در تمام مدت حکمرانی معزِّالدّوله دوام یافت . و لی امیر بویه ای در این جنگ بر مخالفان خود غالب شد و خلافت المطیع استقرار یافت . خلیفه معزول را به خلیفه نو داد تا چشمش را میل کشید و حبسش کرد و او در زندان مرد. عَلم قهرمانه را نیز کور کردند و زبانش را بریدند .
از این پس محور تاریخ خلافت سر گذشت های امیران بویه ای است و معزِّالدّوله در سال 356 مرد و پسرش بختیار یبا لقب عزِّالدّوله به جای او نشست .پس از آن عضدالدّوله ری بلاد جبال را نیز از دست دو برادر خود مؤید الدوله و فخرالئله در آورد و پادشاهی شد بزرگ مالک عراق و قسمت مهمی از ایران . عضدالدّوله خرابیهائی را که در ایّام هرج و مرج بر عراق وارد آمده بود مرمت کرد ، بازارها و مسجدها را تعمیر کرد ، نهرها را گشود و پلهای خراب شده را ساخت ، علما و قاریان و فقرا را پول داد و شهر کوفه و کربلا را ساخت و رد بغداد بیمارستان عضدی را بنیاد کرد . در فارس نیز بند امیر بر رود کُر منسوب به اوست و بنای عظیمی است ، عضدالدّوله به علم و مخصوصاً علوم عقلی توجّه تمام داشت و در زمان او دانشمندان بزرگ پیدا شدند و کتابهای گرانبها نوشتند . عضدالدّوله پادشاه مدبر و بلند همّتی بود و او نخستین کسی بود که به بلوچستان لشکر کشید و بلوچها را به فرمان آورد .
عضدالدّوله در سال 372 در سن 47 سالگی در گذشت و پسرش صمصام الدّوله ابوکالیجار در بغداد به جای او نشست ولی بقیۀ مملکت عضدالدّوله میان پسرلن دیگرش و برادرش پخش شد . ابوکالیجارملقب به الملک الرحیم جانشین پدر شد (440) و او آخرین پادشاه بویه ای بغداد بود بدست سلجوقیها از میان رفت و خانواده برافتاد چنانکه در فصل بعد هم خواهیم دید .
این دوران صدوانه ساله که با سقوط المستکفی آغاز شد ، معاصر بود با جهار خلیفه که با  خلافت های طولانی خود تمام این مدت را گرفته اند .
ابن خلفا صورت تشریفاتی ای بیش نبودند ، با مقرری که از دولت می گرفتند و در آمد املاک اختصاصی خود زندگانی می کردند و جز اقامه تشریفات مذهبی و رسمی و امضای فرمانها کاری نداشتند و در ولایات سر کشان و غلبه جویان با هم زدوخوردی داشتند و هر که بر جای غلبه می یافت خلییفه او را به رسمیت می شناخت و با گرفتن مقداری هدیه خلعت و لوا و لقب برای او می فرستاد.  در اواخر زمان بویه ایان خلافت اموی اندلس پس از تقریباً سه قرن زندگانی به دست امرای دولت منقرض شد و مملکت به صورت ملوک الطوایفی در آمد (422)  ولی مهمترین حوادث این دوره تشکیل خلافت فاطمی مصر است که علاوه بر قدرت کشورگشائی که داشت به وسله دستگاه تبلیغاتی عظیم خود عباسیان و جنبۀ مذهبی آنرا بشدت تهدید می کرد . بدین جهت باید تاریخ آن را در فصلی جداگانه مطالعه کنیم.

فاطمیان در مقابل عبّاسیان
خلفای فاطمی را عُبیدیان نیز می نامند ، به مناسب آنکه نخستین خلیفۀ آنها عُبیدالله نام داشته است و فاطمی می نامند برای آنکه این خلفا خود را از نسل فاطمۀزهرا می دانستند . خلفای عبّاسی رد نسبت این فاطمیان قدح می کردند و آنها را اولاد دَبصان یهودی مؤسس فرقۀ دیصانَّیه یهود می خواندند و درزمان القادر بالله نوشته ای در این خصوص به امضای فقها و قاضیان بغداد درست کردند. این تبلیغات در مردم سُنی مذهب آن اعصار اثر کرده و مورخین زمان بنی عبّاس و بعد از ان نیز تحت تأثیر واقع شده اند ، این است که سلسۀ نسب فاطمیان در تواریخ با اختلافات بسیار دیده می شود . از طرف دیگر خود این قوم نیز بنای کارشان در آغاز بر استتار بوده امامهای پیش از ظهور را با لقب ذکر می کرده اند نه به اسم مثلاً نقی و وفی و رضی می گفته اند و حتّی خود عبیدالله را نوشته اند که اسم اصلیش محمّد بوده است . شیعیان خلفای فاطمی که اسماعیلیه نامیده می شوند معتقد بودند که امامت از امام جعفر صادق (ع) به پسرش اسماعیل و از او به پسرش محمّد رسید . این عقیده بعدها شرح و بسط یافت و با افکار فلسفی و عرفانی آمیخته شد و دستگاه جدلی مفصلی پیدا کرد که مبلغین با آداب مخصوصی بیان می کردند.
می گویند مردی به نام عبدالله میمون القَدَّاح از اصفهان به خوزستان رفت و مردم را به اسماعیلی نهفته ای دعوت کرد . پس از مرگ او فرزندش دنبال کار پدر را گرفت و مردی را به نام ابن حوشب برای نشر دعوت به یمن فرستاد . در این میان ابن حوشب مرد دانا و زیرکی پیدا کرد نامش ابوعبدالله الشیعی و او را مأمور افریقا کرد . ابو عبدالله به مکّه رفت و در آنجا با حاجیان فبیله کتامه آشنا شد و با آنها به افریقا رفته به نشر دعوت مشغول شد و بربرها از همه طرف به نزد او جمع می شدند و کارش بالا گرفت و مشغول کشورگشایی شد.
امام روانه افریقا شد که به پیروان خود برسد و خود را اعلام کرد . در شهر سجلماسه به دست بنی مدارار که متصرف آجا بودند گرفتار و محبوس شد . ولی ابوعبدالله الشیعی مشغول فتح بود و سه دولت آفریقا یکی پس از دیگری به دست او سقوط کرد ، و در آنجا امام عبیدالله و پسرش را از زندداان بیرون آورده با شور و شادی تمام او را به رقاده برد و در آنجا عُبیدالله به نام مهدی به خلافت نشست و سلسله آغاز شد (297).
عبیدالله در اولین فرصت ابو عبدالله الشیعی و برادش را کشت به همان علّت که عبباسیان ابومسلم را کشتند.مقصد اعلی حمله به مشرق و برافکندن عباسیان بود . بدین جهت پسر خود ابوالقاسم را که در این هنگام جوان بیست و دو ساله ای بود با لشکری که یک نیروی بحری نیز آنرا کمک به فتح مصر فرستاد . طرابلس غرب و برقه و سپس اسکندریه بی زحمت مسخَّر شد امّادر فُسطاط تکین ترک با کمکی که مونس برایش فرستاده بود به مقاومت ایستاد و لشکر فاطمی ناکام بازگشت.
ولیکن در طرف غرب دولت فاطمی همه جا کامیاب بود. و سیسیل به تصرف خلیفۀ فاطمی در امد . مهدی سیسیل را پایگاهی برای تاخت و تازهای در یایی قرار داد و با کشتی های خود بر سواحل ایتالیا و دریای آدریاتیک دستبردهای شگرف می زد . مغرب افریقا را از بقایای ادریسیان که مدتها در آنجا حکومتی داشتند صاف کرد.


خلافت دردوران سلجوقیان
درگیرودار دوخلافت مصری وبغدادی ، دردهه های نخستین قرن پنجم ، یک دسته ترکمن که در
بیابانهای ماوراءالنهرسرگردان بودندازضعف غزنویها استفاده کرده وبه خراسان ریختند، پادشاه غزنوی را درجنگی شکستند(431)ودرخراسان به نام سلجوقیان دولت نیرومندی تشکیل دادند .وازآنجا درسراسر کشورهای خلافت پهن شدند.ظهورسلجوقیها برای خلیفه بغدادنعمت غیرمترقبی بود زیرا سلجوقیها سنی متعصبی بودند ودرترکستان به مذهب حنفی پرورده شده وبه آن دلبستگی داشتند.درسال 447طغرل ،امیرسلجوقی وارد بغداد شدوآخرین امیر بویه ای الملک الرحیم را درقلعه تبرک ری حبس کرد واوسال بعددرآنجا مرد. خلیفه طغرل را خلعت دادونامش را وارد خطبه کردودختر داود برادر اورا به زنی گرفت .
طغرل برای فتح دیار بکر ازبغدادبیرون رفت و وزیر خود عبدالملک را درآنجا گذاشت . طغرل موصل را ازمروانیها گرفت وبه براد خود ابراهیم ینال داد وخود به بغدادبازآمد.(449)
درسال بعدابراهیم ینال برطغرل یاغی شدوازموصل کنده به همدان رفت .طغرل نیز به تعاقب اوروانه همدان شد ودرآنجاسرگرم جنگ برادر شد(450) .درغیبت او بساسیری با کمک قریش بن بدران  امیرعقیلی سابق موصل به بغداد آمدودرمسجد به نام مستنصرفاطمی خطبه خواند .مردم شوریدند ومیان طرفین یک هفته زدوخوردبود تا آنکه بساسیری قصر خلیفه را مسخر کرد ، ولی خلیفه به قریش بن بدران متوسل شد  .پس قریش برخلاف قراری  که با بساسیری گذاشته بود،خلیفه را درپناه خود گرفت واورا با اشیاء مقدسش به لشکرگاه خود بیرون برد.بساسیری ورئیس الروسا وزیر خلیفه را که باعث سوزاندن خانه  بساسیری شده بود گرفت وکشت وبغداد را به نام خلیفه فاطمی به دست گرفت وبا رفق ومدارای تمام وبدون اضهارتعصب مذهبی مشغول حکومت شد(450) .ولی مستنصر نامه های اورا مدتی جواب نمی دادوبعدهم که جواب داد برخلاف انتظار بساسیری بود وعلت امرآنکه وزیر مستنصربا بساسیری بد بود.
درسال بعد(451)طغرل که برادر خودابراهیم ینال را کشته وازخیال اوفارغ شده بودبه یاری  خلیفه به بغدادآمد،بساسیری را کشت وزنان وفرزندان اورا اسیر کردوخلیفه را با احترام تمام به تخت نشاند.بدین طریق عنوان مقدس خلافت بار دیگر از آسیب دشمنان جان بدربردوباز برای مدت مدیدی به شادی مردمی که بدان عقیده داشتندویا ازآن استفاده می کردندباقی ماند.
دراین زمان نیز مانند زمان دیلمی ها وغلامان ترک ازخلافت نامی  بیش نبود؛ سلجوقیها دراطراف قلمرواسلامی گسترده شدند وشاخه وشعبه ها پیدا کردند .لشکر ملکشاه به سرکردگی اَتسِز بیت المقدس را گرفت ودرسال 468دمشق را به تصرف آورد.شعبه دیگری ،چندی بعد درآسیای صغیر نفوذ کردوآنجا را از دست بیزانسها به طور قطع درآورد درصورتی که چندین قرن اعراب با زدوخوردهای بسیار بدان موفق نشده بودند ؛این شعبه درتاریخ به نام سلاجقه ی روم معروفند ،پایتختشان قونیه وسیواس بوده است .پس از انقراض این سلسله درزمان مغولها ،یکی از نوکرهای این دولت سلسله ی پادشاهان عثمانی را تاسیس کرد که بعدها قوت وعظمت یافت وشهر قسطنطنیه پایتخت نامی بیزانس که قرنها امپراطورها درمقابل اعراب ازآن دفاع کرده بودند به دست آنها فتح شد .
درایران تنها نیروئی که درمقابل سلجوقیان وعباسیان مقاومت می کرد دستگاه ملاحده یعنی اسماعیلی های نزاری پیرو حسن صباح بود.اینها درقلعه های مستحکم درکوهها جا گرفته بودند وبه وسیله ی فدائیان یعنی  تروریستها ی خود با مخالفین خود مبارزه می کردند حتی خلیفه ای را وپادشاهی را به قتل رساندند.سلجوقیها با اهتمامی که به دفع آنها کردند ازعهده برنیامدند واین کاربه دست مغولها انجام یافت .
درزمان المقتفی ،مسعود سلجقی درهمدان مرد وبرادرزاده اش محمد جای اورا گرفت.دراین اوقات دولت سلجوقی روبه انقراض می رفت ،غزها به خراسان ریخته بودند وبا گرفتن سنجر شعبه ی سلجوقی خراسان را ازپا درآورده بودند وتا گرگان پیش آمده بودند اتابکیهای آذربایجان نیز سروگوش می جنباندند.بدین جهت وقتی که محمد خواست به رسم اسلاف درکار بغدادمداخله کند خلیفه زیر بار نرفت .محمد بغداد را محاصره کرد وخلیفه با لشکری که ازکردها وغلامان خود جمع کرده بود سخت مقاومت کرد واتابکیها را نیزبرعلیه محمد تحریک کرد .محمد برای دفع آنها ناچار بغداد را واگذاشت وبه ایران برگشت وخلافت ازچنگ سلجوقیها درآمد .

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ علی صائبی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ازاین که به وبلاگم سرزدیدممنونم امیدوارم استفاده کافی رابرده باشید.... "لطفانظردهید"
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed