|
ALI | ||
|
امیرکبیر
آه که در جهان دون، از صدمات این غما عالم روز واپسین گشت عیان به عالما خاک ملال از جهان، رفت به هفتم آسمان رفت به گلشن جنان، وارث آصف جما کارگشایى متقى، حارس ملک دین تقى آنکه ز سهم اوشقى، شد به سوى جهنما بست چه بار زین سفر، روح امیر نامور شد زمدار تا مدر، ماه صفر محرما هاتف رحمت خدا، خواند به گوش این ندا کز در بندگى درآ، تا که شوى مکرما سال وفات او زغم، کلک سرور زد رقم گفت که بى زیاد و کم آه امیر اعظما [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ٥:۱٤ ب.ظ ] [ علی صائبی ]
نخستین دکتر ادبیات فارسی
در نهم اردیبهشت ماه 1297 هجری خورشیدی در خانوادهای از علمای روحانی رشت پسر بچّهای پا به دنیا گذاشت. او که اوّلین فرزند خانواده بود توسّط جدّ پدری اش شیخ محمّدتقی معینُ العلما، ((محمّد)) نامگذاری شد. خانه ی آن ها در یکی از محلّات اصلی رشت قرار داشت و همراه با جدّ پدری و عمویش ((حسن)) در این خانه زندگی میکردند. محمّد، پدرش را خیلی کم می دید، چرا که ((شیخ ابوالقاسم)) طلبه ی علوم دینی بود و سخت مشغول آموختن علوم قدیمه و دینی نزد پدرش و دیگر مدرّسان مشهور شهر رشت. تنها چیزی که از پدر در خاطره ی محمّد نقش بسته بود، عادت بعد از نماز پدرش بود که سر انگشت های دو دستش را با هم تماس میداد و در حالی که به آنها خیره میشد، زیر لب جملاتی را زمزمه میکرد. محمّد ، از این کار پدر چیزی سر در نمیآورد، امّا سعی میکرد مثل او چهار زانو بنشیند و کارهایش را تقلید کند. بعدها فهمید که پدرش در تعقیبات نماز، آیهالکرسی می خوانده است. هم زمان با آشفتهتر شدن وضعیت گیلان به دلیل وقوع آشوب های مختلف، اوضاع خانوادهی محمّد نیز به هم خورده بود .بعد از کسالتی که عارض مادرش شده بود، پدرش نیز سخت مریض بود. به طوری که او را به خانهی یکی از نزدیکان برده بودند و در آن جا از او مراقبت میکردند . روز چهاردهم ماه شعبان، محمّد را برای عیادت از پدر بردند. شب را پیش پدر مانده بود و از این بابت بسیار خوشحال بود، امّا صبح که شد خبری ناگوار از منزلشان رسید و همه چیز را بر هم زد : مادرش به طور ناگهانی فوت کرده بود. محمّد درست نمی دانست چه اتّفاقی افتاده است، امّا به خوبی فهمید که از شنیدن این خبر حال پدر بدتر شد. درست پنج روز بعد، محمّد از صدای ناگهانی گریه و زاری اقوامش، متحیّر شد صدا از اتاقی میآمد که پدرش درآن می خوابید. وقتی به داخل اتاق دوید روی پدرش را با پارچهای سفید پوشانده بودند. پدر آرام خوابیده بود. پدر بزرگ، عمّامه از سر برداشته بود و با صدای بلند گریه میکرد.حال طبیعی نداشت. تنش به لرزه افتاده بود و هر لحظه صدای گریهاش بلندتر میشد. محمّد خیلی ترسیده بود، تا به حال پدر بزرگش را این گونه ندیده بود. برگشته بود به حیاط و هاج و واج به مردم کوچه و بازار نگاه میکرد که یک دفعه حیاط منزل را پر کرده بودند. از میان همهمه و گریه و زاری مردم، توانست صدای پدر بزرگش را بشنود که او را صدا میزد. جرأت نمیکرد به اتاق برود. صدای پدر بزرگ شکسته و غمگین بود: «محمّد! محمّد!» یک دفعه کسی او را بغل کرد و به اتاق برد. صدای گریهی پدر بزرگ با دیدن محمّد بلندتر شد. او را در آغوش کشید و بوسید. گونههای پدر بزرگ از اشک خیس بود. او را دست کسی سپرد تا به منزل همسایه ببرد. در منزل همسایه، زن ها در جنب و جوش بودند. محمّد با حیرت در حیاط ایستاده بود و آنها را نگاه میکرد. زن ها تا چشمشان به او می افتاد، چهره شان گرفته تر میشد و در گوش هم میگفتند «طفلک، چه زود یتیم شد!» بعد از مرگ پدر و مادر، تربیت و مراقبت از او و برادر کوچکش((علی)) را جدّ پدری اش شیخمحمّدتقی معینُ العلما بر عهده گرفت. محمّد که پسر بچّه ای با استعداد و کنجکاو بود ، زیر سایه ی مهر و محبّت پدر بزرگ رشد میکرد و چیزهای بسیاری از او میآموخت. وقت آن رسیده بود سواد بیاموزد. در آن ایّام، مدرسه به مفهوم امروزی وجود نداشت. این بود که پدر بزرگ او را به مکتب فرستاد. در مکتب، به هرکس درسی داده میشد و شاگرد آن را برای جلسه ی بعد حاضر میکرد. وای به حال شاگردی که درسش را بلد نبود! پاهایش را به فلک می بستند و به کف پاهایش چوب می زدند سخت گیری استادها بیش از حد بود و تحمّل ناپذیر. محمّد از طرز برخورد استادها دل خوشی نداشت و از این که هم مکتبی هایش را به فلک میبستند بسیار ناراحت میشد. البته اوضاع رشت به دلیل قیام جنگلی ها و سنگربندی انگلیسیها در اطراف شهر آن چنان به هم ریخته بود که مکتب ها نیمه تعطیل بودند. انگلیسی ها بیرون شهر، در محلّ کنسولگری روس جا گرفته بودند. جنگلی ها صبح زود به مقرّ فرماندهی انگلیس حمله برده بودند. تمام روز صدای گلوله و رگبار مسلسل فضای رشت را می لرزاند. در شهر بانک شاهی و کنسول خانهی انگلیس محاصره شده بود. مردم در خانههایشان مانده بودند و در کوچه و بازار به جز جنگلیها کسی دیده نمیشد. گاه به گاه که صدای گلوله فروکش میکرد صدای یا علی ! یا محمّد جنگلی ها در فضای ساکت شهر می پیچید. سکوت ترس آوری در خانه حاکم شده بود. همه گوش به صداهای بیرون سپرده بودند. محمّد از کنار پدر بزرگ تکان نمی خورد. طرف های عصر، زره پوش های انگلیسی برای نجات محاصره شدگان، وارد شهر شدند. دوباره صدای گلوله ها و مسلسل ها همه جا را فرا گرفت. انگلیسیها درگیرودار جنگ، اسناد کنسولگری را برداشتند و آن جا را تخلیه کردند. به زودی کنسولگری به دست جنگلی ها افتاد. هوا تاریک شده بود. خبر آمده بود که انگلیسی ها فرار کردهاند و بانک شاهی هم به تصرّف جنگلی ها در آمده است. مردم شهر، کنجکاوانه و آرام آرام از گوشه و کنار سر در می آوردند. بین مردم فقیر شهر شور و شوق عجیبی بر پا شده بود.کیسه های برنج و چای مصادره شده، توسّط جنگلیها بین مردم تقسیم میشد. نیمه های شب محمّد از سر و صدای زیادی که در خانه راه افتاده بود، از خواب بیدار شد، همه ی اعضای خانواده بیدار بودند و مضطرب. یکی از اعیان شهر که دوست پدر بزرگ بود، با خانوادهاش به منزل آنها آمده بودند. مرد، در طول اتاق به این طرف و آن طرف می رفت و از پدر بزرگ جویای چاره بود. میگفت :«در شهر شایعه شده که قوای دولتی از قزوین برای کمک به انگلیسیها دارند حاضر میشوند تا دوباره به شهر حمله کنند. مردم ، خانه و زندگیشان را رها کردهاند و دارند به خارج از شهر فرار میکنند.» او میگفت جان همه در خطر است و باید شهر را ترک کرد ، امّا پدربزرگ حاضر به این کار نبود. بعد از گفت وگوها و اصرار زیاد آن مرد، قرار شد خانه را بسپارند به دست عمویشان((حسن)) و خودشان به یکی از روستاهای اطراف شهر بروند. شب از نیمه گذشته بود. راه ده ناهموار و پر فراز و نشیب بود. یکی از فامیلها، محمّد را بر دوش گرفته بود او میتوانست زن ها و بچّه ها یی را ببیند که اغلب پابرهنه بودند و سراسیمه به طرف ده حرکت می کردند بچّهها گاه در تاریکی زیر پای بزرگترها میماندند و صدای گریه و زاریشان به هوا بلند میشد. پیرمردها و پیرزنها بهخاطر کهن سالی از جمع عقب می ماندند. از همه سخت تر، عبور از رودخانهی پر آبی بود که یکی- دو نفر را با خودش برد. هنوز چند روزی از ورودشان به خط نگذشته بود که خبر آمد، ارتش روس وارد شده است. وحشت عظیمی بین مردم افتاد. همه هراسان به طرفجنگل روانه شدند. در این گیر و دار بود که پای پدر بزرگ به تخته ی کف اتاق گیر کرد و سخت صدمه دید. پدر بزرگ با پای صدمه دیده نمیتوانست زیاد حرکت کند. با این همه آن ها نیز با هر سختی که بود خود را به جنگل رساندند. بعد از مدّتی سرگردانی در جنگل و روستاهای مختلف، عاقبت در ده یکی از نزدیکان خود اقامت کردند. هر روز خبرهای مختلفی از رشت و منجیل و دیگر شهرها میرسید. تا این که خبر آوردند اوضاع رشت کمی آرام شده و آنها دوباره به شهر برگشتند. مردم ، درها و پنجره ها را محکم بسته بودند و کمتر کسی به کوچه و بازار میآمد. طرف های ظهر بود. محمّد در حیاط بازی میکرد که صدای بلند و نا آشنایی را شنید. صدا از همه جا میآمد. محمّد چشم به آسمان دوخت؛ صدا از بالا می آمد. یک دفعه چند هواپیما را دید که از لای ابرها بیرون آمدند. برای اوّلین بار بود که هواپیما میدید. بسیار ذوق زده شده بود. امّا وحشت داشت که با دست به آنها اشاره کند و فریاد بزند : طیّاره!طیّاره ! چرا میگفتند اگر کسی هواپیماها را با انگشت نشان کند، از داخل هواپیما به طرفش نارنجک پرتاب خواهندکرد. قوای دولتی از قزوین به کمک انگلیسیها آمده بودند و آنها که منتظر قوای کمکی بودند، به شهر هجوم آورده بودند. هواپیماهای انگلیسی هم بالای شهر به پرواز درآمده بودند. به زودی شهر به تصرّف انگلیسی ها درآمد. شهربانی منحل و اسلحه های مأموران ضبط شد. رفت و آمد در شب هم ممنوع اعلام شد. حکمران گیلان استعفا داد و سر فرماندهی انگلیس کنسول را حاکم نظامی رشت معرّفی کرد. بعد از سرکوبی قیام جنگلی ها و شهادت میرزاجکوچک خان، شعله های انقلاب گیلان رو به خاموشی گذاشت. از سوی سپاهیان دولت، به ظاهر امنیت بر قرار شده بود و زندگی کمکم در شهرها روال عادی خود را پیدا میکرد. محمّد را دوباره به مکتب فرستادند، امّا او بیشتر از کتابخانه ی پدر بزرگش چیز می آموخت تا از مکتب. در همین دوران بود که صرف و نحو عربی و قسمتی از علوم قدیمی را نزد پدر بزرگش و مرحوم سیدمهدی رشت آبادی فرا گرفت. بعد از تبدیل شدن مکتب ها به مدرسه های امروزی محمّد را در کلاس سوّم ابتدایی پذیرفتند و او تا کلاس ششم در همان مدرسه(دبیرستان ملّی اسلامی امروزی) درس خواند و در 1304 ه .خ موفّق به اخذ تصدیق نامهی نهایی دوره ی ابتدایی شد. سال 1305 ه .خ با دایر شدن اداره ای به نام ((اداره ی احصائیه)) - اداره ی ثبتِ احوال امروزی- در میان مردم شور و شوقی ایجادشد. اهالی آن جا شروع کردند به گرفتن سِجِل(شناسنامه). بین مردم هنوز نام خانوادگی مرسوم نبود و همه باید برای خودشان نام خانودگی انتخاب میکردند. خانواده ی محمّد بعد از مشورت های زیاد، نام خانوادگی «معین» را برای خودشان انتخاب کردند. «معین» لقب پدر بزرگ محمّد(معینُ العلما) بود. متأسّفانه به علّت اشتباه کارکنان اداره ی نوبنیادِ احصائیه و بی اطّلاعی نزدیکان محمّد، سنّ او را سه- چهار سال کمتر از آن چه بود ثبت کردند و همین امر بعد ها باعث به وجود آمدن درد سرهای زیادی برای او شد. محمّد کلاس اوّل متوسّطه را نیز در همان مدرسه خواند و بعد به مدرسه ی متوسّطه ی نمره یک دولتی رشت منتقل شد. پس از دو سال، توانست گواهی نامهی دورهی اوّل متوسّطه را دریافت کند. مدرسهی متوسّطه ی نمرهی یک، کلاس پنجم متوسّطه نداشت. این بود که ادارهی معارف گیلان هر سال دو- سه نفر از شاگردان ممتاز را انتخاب میکرد و با کمک هزینهی ماهانه ده تومان، راهی تهران میکرد. محمّد که کلاس چهارم متوسّطه را با معدّل ممتاز تمام کرده بود، جزو همین افراد انتخاب شده بود. چیزی به شروع سال تحصیلی باقی نمانده بود و آنها باید راهی تهران میشدند. محمّد، بسیار هیجان زده و مضطرب بود . این اوّلین سفری بود که در آن باید به تنهایی مسافرت میکرد. حرف های زیادی دربارهی تهران و مردمانش شنیده بود، امّا تا به حال نه تهران را دیده بود و نه اهالی آن را میشناخت. هنگام خداحافظی، پدر بزرگ رو به محمّد کرد و گفت: «پسرم میدانی برای چه تو را به تهران میفرستم؟» محمّد که بغض گلویش را گرفته بود، فقط توانستبگوید: «بله» و قطره های اشک بر چشمانش حلقه بست. پدربزرگ هم بیش از این چیزی نگفت و محمّد را در آغوش کشید. به این ترتیب، محمّدِمعین راهی تهران شد. پس از ورود به تهران ، در دورهی ادبی مدرسهی دارالفنون نام نویسی کرد و وارد کلاس پنجم متوسّطه شد. تهران با آن چه که محمّد تصوّرش را میکرد، تفاوت بسیاری داشت . او کتاب های زیادی خوانده بود و بسیاری از نویسندگان را میشناخت و آرزویش این بود با نویسندگان کتابها و محیط ادبی تهران آشنا شود، امّا هرچه بیشتر با محیط ادبی و نویسندگان به ظاهر مشهور آشنا میشد، آرزوهایشرا بر باد رفته تر میدید چون بسیاری از آنها را از لحاظ معلومات یا اخلاق در سطحی بسیار پایین مییافت. در عوض ، نویسندگانی را که هنوز حتّا اسمشان را نشنیده بود و یا زیاد مشهور نبودند افرادی دانشمند و پایبند به اخلاق میدید. چیزی به پایان امتحانات نمانده بود که پدر بزرگ برای دیدن محمّد و هم چنین حلّ اختلافات بین چند تاجر به تهران آمد. حضور پدر بزرگ برای محمّد بسیار خوشایند بود. او باموفّقیت امتحان ها را به پایان رساند و برای تعطیلات همراه با پدربزرگ راهی رشت شد. متأسّفانه در راه تهران- رشت یک باره حال پدر بزرگ به هم خورد. بیماری او در رشت نیز ادامه یافت،بهطوری که هر روز به ضعف و بیماریاش افزوده میشد . عاقبت مصلحت دیدند او را برای تغییر آب و هوا به شهرآستانه ی اشرفیه ببرند. سال تحصیلی شروع شد و محمّد با این که بسیار نگران حال پدر بزرگ بود، به ناچار باید به تهران برمیگشت. برای همین با برادرش علی، ماشینی از آستانه به مقصد رشت کرایه کرد تا از رشت عازم تهران شود. با پدر بزرگ که در بستر بیماری افتاده بود، خداحافظی کرد. خویشاوندان و آشنایان دور او را گرفته بودند و با ناراحتی و تأسّف بدرقه اش می کردند که چشم او به پدربزرگش افتاد. پیرمرد با این که حالش اصلاً خوب نبود با قامتی خمیده ، عمامه بر سر و عبایی سیاه رنگ بر دوش، داشت به طرف ماشین می آمد. آنها داخل منزل با یکدیگر خداحافظی کرده بودند ولی پدربزرگ دوباره آمده بود تا با محمّد خداحافظی کند محمّد به طرف پدربزرگ دوید و او را در آغوش کشید. پدربزرگ چشم از چهره ی محمّد برنمیداشت. آنها برای چندمین بار با یکدیگر روبوسی کردند. جداشدن از پدربزرگ آن هم در آن حالت برای محمّد بسیار سخت بود. پیرمرد از شدّت ضعف روی سکوی جلوی در نشسته بود و به محمّد که سوار اتومبیل میشد خیره مانده بود. شش ماه از سال تحصیلی گذشته بود و فقط دو نامه از پدربزرگ به دستش رسیده بود. مدّتی بود که از نامه های پدربزرگ خبری نشده بود ، امّا عمویش نامه میداد و مدام از حال پدربزرگ برایش مینوشت. هنگامی که نامه های محمّد بیجواب ماند، دریافت که پدربزرگ فوت کرده است. این خبر برای محمّد بسیار ناگوار و شکننده بود. دیگر کسی برای درد دل کردن باقی نمانده بود جز کاغذ و قلم در شهری غریب. ((... ای یگانه مقصود من در زندگانی. ای کعبه ی آمالم- ای مهمترین واسطه از وسایط حیاتم- ای کسی که آن قدر بر گردن من منّت نهادهای و ای کسی که اکنون خوش در زیر خاک آرمیدهای. از این هجران ابدی و فِراق دائمی پیوسته در سوز و گدازم و از این جدایی میسوزم و می سازم و با روان پاکت در راز و نیازم... (شب 13 فروردین1310) ای طایر خجسته قفس را شکستهای آزاده وار بند تعلّق گسسته ای دَستان سرای اهل زمین بودی ای عجب یک باره لب چگونه زدستان بسته ای تو دلشکن نبوده ای ای یار مهربان اکنون چسان شدست مرا دلشکسته ای یاران هماره شاد بدند از تو ای شگفت اینک چه اوفتادکه دلشان نجستهای پریدهای به سوی سماوات قدسیان زین خاکدان محنت و اهلش بربسته ای ای شمع جمع محفل روحانیان معین خوش باش و میفروز که تو پی خجستهای»
* تأثیر عمیق * در سال1310 ه .خ دورهی دوّم متوسّطه را به اتمام رساند و توانست گواهی نامهی دوره ی دوّم متوسّطه را بگیرد. محمّد که تصمیم داشت ادامه تحصیل دهد، بعد از گذراندن تعطیلات تابستانی در رشت، در شعبهی فلسفه و ادبیات مدرسه ی عالی دارالمعلّمین تهران نام نویسی کرد. مدّت این دوره سه سال بود. او در این مدّت همواره یکی از شاگردان ممتاز مدرسه به شمار می آمد. او دانشجوییصبور، کم حرف و در کار خود دقیق و جدّی بود، به طوری که در سال سوّم، آن قدر به زبان فرانسه تسلّط پیدا کرده بود که در حضور استاد فرانسوی، دربارهی لرد بایرون شاعر مشهور انگلیسی قرن نوزدهم سخنرانی کرد. تسلّط او به زبان فرانسه و موضوع سخنرانیاش باعث شگفتی و تشویق استادان و دانشجویان شد. در خرداد ماه 1313 ه .خ با ارائه ی رسالهای به زبان فرانسه در موضوع شعر ((لوکنت دولیل و مکتب پارناس)) موفّق به اخذ درجه ی لیسانس در ادبیات و فلسفه با نمره ی ممتاز شد. بعد از اخذ مدرک لیسانس، در سال 1314 به خدمت سربازی فرا خوانده شد. بعد از طی دورهی شش ماههی آموزش در دانشکده ی افسری احتیاط، شش ماههی اوّل خدمت را به عنوان افسر وظیفه گذراند و در مهرماه به عنوان دبیر دبیرستان شاهپور اهواز به استان ششم (استان خوزستان) فرستاده شد. در اهواز، بعد از سه ماه به دلیل لیاقت و کاردانی و به رغم کم سنّ و سالی، به ریاست دانشسرای شبانه روزی منصوب شد. او که هنوز تشنه ی علم و ادامهی تحصیل بود، به رغم مسؤولیت سنگین دانشسرا و کار تدریس، به صورت مکاتبهای در رشتهی روانشناسی عملی انستیتو روانشناسی بروکسل(بلژیک) نام نویسی کرد و فنون مختلفی مانند خط شناسی، قیافه شناسی، و مغز شناسی را فرا گرفت و موفّق به اخذ مدرک فارغ التّحصیلی در این رشته شد. محیط آرام و بی دغدغه ی اهواز، فرصت مناسبی برای کارهای پژوهشی او بود. محمّد ، خواجه حافظ شیرازی را برای این کار انتخاب کرد و رسالهی تحقیقی «حافظ شیرین سخن» را نوشت. علاوه بر این دو کتاب «روانشناسی تربیتی» نوشته ی علی الجارم و مصطفی امین را از عربی و «ایران از آغاز تا اسلام» نوشته ی پرفسور گریشمن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. دلیل اصلی ترجمه ی کتاب پرفسور گریشمن این بود که می خواست ایرانیان را با گذشته ی بسیار دور و گذشتگانی که در این سرزمین زیسته بودند، آشنا کند . در همین ایّام بود که خبر رسید عدّهای از باستان شناسان فرانسوی که برای حفّاری به شوش میرفتند، وارد اهواز شدهاند. این برای محمّدمعین فرصت مناسبی بود تا با گروهی باستان شناس از نزدیک آشنا شود. به همین دلیل به دیدار آنها شتافت. سرپرست هیأت حفّاری پیرمردی دانشمند و آشنا به تمدّن های باستانی بود. در یکی از این دیدارها پیرمرد به او گفت: «لهجه های محلّی ایران کم کم دارند مغلوب لهجهی مرکزی میشوند. شاید دیری نپاید که دیگر اثری از این لهجه ها باقی نمانده و آن وقت...!» پیرمرد لحظهای درنگ کرد و به چشم های محمّد خیره شد. بعد از مدّتی با لحن خاصّی گفت: «وظیفهی شما جوانهاست که یادگارهای لهجههای محلّی را حفظ کنید.» حرف های دانشمند فرانسوی تأثیر عمیقی بر محمّد جوان به جا گذاشت. آن شب را تقریباً تا صبح بیدار بود و به گفته های باستان شناس پیر خیلی فکر کرد. در نهایت تصمیم خودش را گرفت؛ باید اصطلاحات، لغات، امثال و حکم زبان فارسی را از چهار گوشهی مملکت جمع آوری کرده و آنها را تدوین کنم.» **** در فروردین ماه 1317 یکی از مقامات کشوری همراه با سه تن از استادان دانشگاه به منظور تحقیق دربارهی یک موضوع تاریخی و فرهنگی به خوزستان فرستاده شدند. محمّد معین از ورود آنها به اهواز با خبر شد و آنها را برای بازدید از دانشسرا دعوت کرد. برای بازدید کنندگان، سطح تحصیل و اجرای اصول نو در تربیت و تعلیم معلّمان دانشسرا، بسیار جالب و شگفتی آفرین بود. وقتی محمّد معین یک جلد از کتاب «روانشناسی تربیتی» را که از زبان عربی ترجمه کرده و سال پیش در اهواز چاپ شده بود به آن مقام مسؤول هدیه داد، او یقین حاصل کرد که با فردی فوقالعاده و پرکار سر و کاردارد، چرا که علاوه بر آن کتاب ، هشت رسالهی دیگر مانند «گنجینهی شوش» «داستان هاروت و ماروت« و ... نیز تألیف کرده بود. مقام مسؤول بعد از بازگشت به تهران وزیر فرهنگ وقت را در جریان فعالیتهای محمّد معین گذاشت و مقدّمات انتقال او را به تهران فراهم کرد. به این ترتیب محمّد در سال 1318 با سمت معاونت ادارهی دانشسراهای مقدّماتی و دبیری دانشسرای عالی به تهران منتقل شد. دو سال از تصویب اساسنامهی دورهی دکترای زبان و ادبیات فارسی توسّط شورای دانشگاه تهران می گذشت. اوّلین کاری که پس از انتقال به تهران انجام داد ، ثبت نام در این دوره بود. محمّد با شور و شوق زیاد و زحمات شبانه روزی در کلاسهای دورهی دکترا شرکت کرد. ساعت هشت و نیم روز هفدهم شهریور ماه 1321 در دانشگاه تهران شور و شوق عجیبی بر پا بود. عدّهی زیادی از استادان ، مدرّسان و افراد دانشگاهی در سالن دانشکدهی ادبیات جمع شده بودند. با ورود وزیر فرهنگ وقت و هیأت نظارت، جلسه شروع شد. وزیر فرهنگ دربارهی اهمّیت این حادثه ی تاریخی در فرهنگ ایران سخن گفت. این اوّلین مراسم دفاع از رسالهی دکترا در رشته ی زبان و ادبیات فارسی بود. وزیر فرهنگ، از زحمات معین قدردانی کرده و جلسه را افتتاح کرد. محمّد معین دربارهی چگونگی تدوین و تألیف رساله و جنبه های ابتکاری و توانایی تأثیرگذاری آن در ادبیات معاصر سخن گفت؛ سپس، سؤال های متعدّدی از سوی استادان دربارهی ادبیات ایران باستان و جزئیات آن شد که محمّد معین به تمام آنها جواب هایی قانع کننده و منطقی داد. بعد، استاد راهنمای او و ملک الشعرای بهار نیز پرسش هایی کردند که به آنها نیز جوابی مناسب داده شد. جلسه تا ده دقیقه برای مشورت و اعلام نتیجه، تعطیل شد. گذشت این دقایق برای محمّد معین هیجان انگیز و پر تب و تاب بود. پس از لحظاتی دیرگذر، جلسه دوباره آغاز شد و رئیس هیأت نظارت، نتیجه ی رأی را چنین اعلام کرد : «رسالهی آقای محمّد معین از هر حیث قابل تمجید و تحسین تشخیص داده شد و با قید «بسیار خوب» تصویب میشود و آقای محمّد معین در زبان فارسی و ادبیات آن، دکتر شناخته شده و به ایشان تبریک میگوییم.» مدرک دکترا برای محمّد معین ، به معنای تلاش بیشتر و دقیق تر در کارهای پژوهشی بود. نگارش رسالهی دکترا ، او را آن قدر شیفته ی زبان و فرهنگ ایران باستان کرده بود که برای استفاده از متن اصلی منابع، زبان پهلوی و پارسی باستان را فرا گرفت و چند رسالهی پهلوی را به زبان فارسی امروزی ترجمه کرد و چند مقالهی تحقیقی دربارهی مسائل لغوی و ادبی مربوط به زبان پهلوی و پارسی باستان انتشار داد. در این مدّت، متوجّه دو نکته ی اساسی در شیوهی پژوهش شده بود. یکی اینکه اسناد و مدارک می بایستی از لحاظ درستی متن ها، نقد شوند تا بتوان به آنها اعتماد کرد. دیگر این که مفهوم دقیق محتوای این اسناد، باید به کمک ریشه یابی و درک لغت و تأمّل در مورد نحوهی کاربرد قُدَما، به دقّت معلوم شود تا نقد و قضاوت دربارهی آنها منجر به برداشت های نادرست نشود. توجّه به ایندو نکتهی اساسی، دکتر معین را از سویی به نقد و تصحیح متن های کهن ادبی و از سوی دیگر به اهمّیت لغت و دستور زبان جلب کرد. پس از گرفتن مدرک دکترا، ابتدا به عنوان دانشیار و سپس استاد کرسی «تحقیق در متون ادبی» دانشکده ی ادبیات و دانشسرای عالی، برگزیده شد. و درحالی که مشغول کارهای پژوهشی خود بود، تدریس در دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران را نیز بر عهده داشت. دکترمعین در بررسیهای خود متوجّه شده بود که از زمان رواج فرهنگ نویسی در ایران تا عصر حاضر، بیش از دویست جلد کتاب در لغت فارسی ، چه در ایران و چه در خارج، مثلاً در هندوستان، امپراتوری عثمانی و آذربایجان تألیف شده است. این فرهنگ ها اگر چه از لحاظ تعداد قابل ملاحظه بودند، امّا از نظر کیفیت و اعتبار ارزش چندان مهمّی نداشتند، چرا که اغلب گردآورندگان آنها با اصول و مبانی تدوین فرهنگ آشنا نبودند. دکتر معین در بررسی های خود دربارهی معایب و نقایص فرهنگ های فارسی موجود، به نتایج مهمّی رسیده بود. وجود اشکالات و نقایص بسیار در آثار قبلی، دکترمعین را در زمانی که مشغول تصحیح «برهان قاطع» اثر محمّدحسین بن خلف تبریزی در اهواز بود ، بر آن داشت تا دست به ابتکار جالبی بزند. او بر خلاف دیگران که فقط به تصحیح متون ادبی می پرداختند ، علاوه بر تصحیح «برهان قاطع» با افزودن حاشیههایی بر آن ، کتاب را به صورت فرهنگی امروزی و کامل درآورد. او در مقایسه ی «برهان قاطع» با دیگر فرهنگ ها ، دریافته بود که برهان قاطع از لحاظ تعداد لغات برتری خاصّی دارد و با مراجعه به کتابهای متعدّدی نوشته شده و به همین دلیل، مورد استفادهی بسیاری از مردم سرزمین های فارسی زبان قرار گرفته و بارها و بارها بدون هیچ گونه تصحیحی چاپ شده است. [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ۱:٢٦ ب.ظ ] [ علی صائبی ]
حافظ شیرازی
زندگینامه شمسالدین محمد ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسانالغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران و از تابناک ترین ستارگان آسمان علم و ادب ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پابرجاست نام وی نیز جاودانه خواهد بود. با وجود شهرت والای این شاعر گرانمایه در خصوص دوران زندگی حافظ بهویژه زمان تولد او اطلاعات دقیقی در دست نیست، ولی به حکم شواهد و قرائن ظاهراً شیخ در حدود سال 726-727 ه.ق در شهر شیراز که به آن صمیمانه عشق می ورزیده به دنیا آمده است. اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست. ظاهراً پدرش بهاءالدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان سلغری فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. مادر شمس الدین زنی کازرونی بوده است و خانه ایشان در دروازه کازرون شیراز واقع بود. شمس الدین در دوران کودکی یتیم می شود و برای امرار معاش یک چندی در نانوایی به خمیرگیری می پردازد. با تمام مشکلات بهدلیل علاقه وافری که به علم آموزی داشت به مکتب روی آورد و پس از سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت. بیست سال بیشتر نداشت که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود بدل گشت. وی از جمله شاعرانی است که در ایام حیات خود شهرت یافت. حافظ علاوه بر اندوخته های علمی و ادبی خود قرآن را به 14 روایت از حفظ داشت و با صدای خوش می خواند. از این رو تخلص حافظ را برای خویش برگزید. نخستین جامع دیوان حافظ محمد گلندام است و بنابر تصریح این دوست و همدرس خواجه، حافظ به جمع آوری غزلهای خویش رغبتی نشان نمی داد. از این رو بعد از وفات او محمد گلندام غزلهای وی را براساس حروف الفبا دستهبندی و جمع آوری کرد. حافظ به سال 729 ه. ق در شیراز وفات یافت. آرامگاه حافظ در باغ زیبایی در شیراز واقع شده است که به حافظیه معروف است و قبله اهل دل گشته. دورهای که حافظ در آن می زیست و تأثیر آن بر شعرش حافظ هنرمندی هدفمند بود، پس از تاریخ زمانه اش جدا نیست. دوره زندگی این شاعر در عصر فترت دوره ایلخانی و تیمور است، یعنی کشمکش و آشوب بزرگ مغول و تیمور. شیراز در این دوران کانون هنر ایران بود و به سبب هوشیاری یکی از اتابکان فارس، با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول در امان ماند و پناهگاه هنرمندان و اندیشمندان شد. با وجود این عصر حافظ، دوران سقوط ارزشهاست. عصر جنگهای داخلی و تزویرهای خانگی. او هرگز شعر خود را دستمایه ارتزاق قرار نداد، حتی زمانیکه مورد توجه حاکمان و فرمانروایان فارس شد و به دربار ابواسحاق اینجو و شاه شجاع مظفری راه یافت.اما دوران حکومت سختگیرانه امیرمبارز الدین محمد که با تعصب و خشونت همراه بود کام زندگی او را تلخ می ساخت. شاعر آزرده حال بیشترین غزلهای آبدار خود را در مبارزه با ریاکاری، عوامفریبی با لحنی نیشدار و گزنده، تلویحاً خطاب به همین امیر ریاکار مظفری سروده و با کنایه و تمسخر او را محتسب خوانده است. لحن حافظ گزند و تلخ و توأم با نیشخند و کنایه آمیز است و هم در آن مایه ای از خیرخواهی و اصلاح طلبی دیده می شود. گویی حافظ پس از سیف فرغانی و ابن یمین با رندی و هوشیاری و فرزانگی خویش شیوه مبارزه تازه ای با نابسامانیها و بداخلاقیهای جامعه برگزیده است که به مانند یک سبک شاعری او تازگی دارد. غزلهای پیش از حافظ یا عاشقانه است (سعدی) یا عارفانه (مولانا). حافظ راه میانه ای از تلفیق و ترکیب عشق و عرفان را برگزید و به شیوه ای نو دست یافت که هرگز به این زیبایی و کمال نبوده است. کار زیبای دیگر حافظ تلفیق دو فرهنگ ایران و اسلام است و حافظ بی شک مانند فردوسی در عرصه سخن و فرهنگ ایران پهلوانی بی همتاست که وقتی قرار بوده است بسراید مضمونی بهتر و لازم تر از حماسه انسان عصر خود نیافته و همان را با صداقتی بی مانند در عرصه شعر خویش به نمایش گذاشته است. رند در کلام حافظ کیست؟ رند از ساخته های اساطیری حافظ است، چون پیر مغان ، دیر مغان و جام جم. رند از یک سو «انسان کامل» را از عرفان می گیرد و از سوی دیگر رند به معنای قدیمی اش که شخص لاابالی یک لا قبای آسمان جل و در عین حال آزاده و گردنکش است و در برابر ارزشهای تحمیلی و دروغین طغیان می کند. انگیزه دیگرش میل به آفریدن شخصیتی است در برابر زاهد که نقطه مقابل زاهد باشد و در تحلیل آخر به صورت خویش یعنی حافظ می پردازد و همه آرزوهای خود را که می خواهد آزاده و بی قید و وارسته و ملامتی باشد، در شخصیت ملامتی و قلندروار او باز می آفریند. حافظ از آنجا که می خواهد اهل تساهل و توکل، اهل ظرافت و زیباییهای زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند و از همه مهمتر اهل عشق باشد رند را هم با همین صفات می سازد. رند او همچون خود او نظر باز و نکته گو و بیزار از زهد و ریا و منکر خودنمایی های دروغین نام و ننگ و صلاح و تقوای مصلحتی و جاه و مقام بی اعتبار دنیوی است و در جامه رند و رندی شخصیتی می سازد ضد تکلف و تقشف، ضد ریو و ریا و سراپا امیدوار و پاکباز و عشق اندیش و جسوراندیش نه زبون اندیش، رند کلمه پربار و شگرفی است که در سایر فرهنگها و زبانهای قدیم و جدید جهان معادل ندارد و تا پیش از حافظ و بلکه در زمان او هم معنای نامطلوب و منفی داشته و متأسفانه با سعی حافظ امروزه نیز در معنای اولیه خود یعنی برابر با سفله و اراذل و اوباش به کار می رود. رند و رندی در حدود هشتاد بار در دیوان حافظ به کار رفته است. چرا به دیوان حافظ تفأل میزنند هر هنر راستینی، عمق دارد و چند وجهی و پذیرای تعبیر و تفسیرهای چندگانه است. مانند لبخند مجسمه مشهور بودا و لبخند ژوکوند. در قدیم به دیوان حافظ «لسان الغیب» لقب داده بودند که بعدها این صفت از شعر به شاعر رسید و به خود او اطلاق گردید. داستانهای مدون یا نامدون از راست درآمدن و موافق نیت افتادنهای غزل یا بیتی از غزلش به هنگام فال گرفتن هست؟ چرا مولانا یا سعدی یا سلمان غزلهایشان در اوج نیست و با آنها فال نگرفته اند؟ حافظ نه دارای کشف و کرامات است و نه حتی مدعی آنها، ولی نفس صادقی داشته است. غیب گو و غیب دان نبوده ولی به ژرفی و گستردگی زندگی کرده. گوشه های پنهان مانده را که کمتر کسی توانسته زندگی کند زیسته و اندیشه کرده و به شعر درآورده. از این رو شعر او آیینهدار طلعت و طبیعت یک قوم است و زندگینامه جمعی ماست. از این رو عاشق و غریب و اسیر و دردمند، مهجور و آرزومند، مشتاق و منتظر و گبر و ترسا،مومن و آزاداندیش و عارف و عامی و مست و هوشیار همه نقش خویشتن را در آیینه صافی شعر او باز می یابند. شعر او تأویل پذیر است. باده های او را هم به انگوری بودن، می توان تفسیر کرد و هم عرفانی. برخی شعرهای او عرفانی نیست، مثل «ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد» که در شأن شاه شجاع است یا غزل «روز هجران و شب فرقت یار آخر شد» عرفانی می نماید، ولی مربوط به روی کار آمدن شاه شیخ ابواسحاق است. طنزهای او را که سر به مقدساتی چون تسبیح و طیلسان (=ردا، جامه بلند و گشاد) و خرقه و سجاده و نماز و روزه و مسجد و خانقاه و مشایخ شهر و امام شهر می گذارد و هم می توان به عقیدهمندی عمیق او به اصل شریعت و طریقت حمل کرد و هم به بی اعتقادی یا سست عقیدگی او و نیز بین عشق زمینی و عشق آسمانی او فرق خاصی نیست. در اصل شاید بتوان گفت شعر او برای انسان عارف و دانا اوج لذت و ترقی پله های معرفت است و برای انسان جاهل و غافل، غرق شدن در گرداب جهل و گمراهی است. پس اگر حافظ از خودش یعنی ایمان خودش شک داشت این همه جرأت نداشت که با تسبیح و دلق و سجاده و کار و بار معاد و بهشت و نعیم اخروی و مشایخ شهر و منبر و محراب و مسجد سر به سر بگذارد، ولی اگر فقط جرأت داشت و ایمان نداشت باب پسند خاطر مومنان راستین قرار نمی گرفت. شیوههای فال حافظ گرفتن 1- گروهی قبل از تفأل به دیوان حافظ شیرازی وضو میگیرند و بعد از خواندن حمد و سوره و ذکر سه صلوات برای گرفتن فال نیت کرده و دیوان را باز می کنند. 2- گروهی نیز قبل از گشودن چنین میگویند: ای حافظ شیرازی بر من نظر اندازی من طالب یک فالم تو کاشف هر رازی قسم به شاخه نباتت قسم به قرآنی که در سینه داری این فال مرا بگشا [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ۱:۱۱ ب.ظ ] [ علی صائبی ]
بنی عباسیان خلافت عباسی در دوره نفوذ خراسانیها
[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ٥:٠٥ ب.ظ ] [ علی صائبی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||